فریدر بلند داد میزند مامانبزرگ
فریدر داد میزند و دامن مامانبزرگ را میکشد: «مامانبزرگ، دوست دارم خوشحالت کنم، همین الان!»
مامانبزرگ بلند میگوید: «خیلی خب حالا! دامنم را ول کن، وروجک! مزاحمم نشو میبینی که کار دارم.»
مامانبزرگ توی حیاط است و دارد به گلهای باغچهاش آب میدهد، به لالهها، نرگسها و سوسنها.
فریدر داد میزند: مامانبزرگ!
فریدر داد میزند و دامن مامانبزرگ را میکشد: «مامانبزرگ! پس کِی میرویم پیکنیک؟ خودت قول دادی!»
مامانبزرگ بلند داد میزند: «خیلی خب حالا! دامنم را ول کن، وروجک!»
و از پنجره بیرون را نشان میدهد: «مگر نمیبینی از آسمان مثل لولهی آفتابه شُرشُر باران میبارد؟ نمیشود رفت پیکنیک.»
مامان جیغ جیغو
کتاب « مامان جیغ جیغو » یک کتاب تصویری است که متنها و تصویرها در پیوند با هم داستان را روایت میکنند.
داستان درباره پنگوئن کوچکی است که مادر با عصبانیت جیغ بلندی بر سرش میکشد. با جیغ کشیدن مادر بدن پنگوئن کوچولو هزار تکه میشود و هر تکهاش جایی پرتاب میشود. پنگوئن کوچولو در ادامه داستان به دنبال تکههای بدنش میگردد و میگوید که برای هر کدام چه اتفاقی افتاده است. در پایان داستان، مادر پنگوئن کوچولو که پشیمان شده است و تکههای بدن او را جمع میکند، میدوزد و از او معذرت خواهی میکند.
داستان اینگونه آغاز میشود: امروز صبح مامانم جیغی کشید که بدنم هزار تکه شد و هر تکهاش یک جا رفت!
به من نگو مامان!
یک روز صبح وقتی »اتو« از در خانهاش بیرون زد یک چیز عجیبی دید. یک گولهی سبز خاردار. اتو سر در نیاورد که این گوله برای چه کسی است. برای همین کاری به کارش نداشت. فردا صبح گولهی سبز هنوز آنجا بود. ولی اینبار یک موجود عجیب پشمالو از داخل آن درآمد و گفت »بیب«
چرا ما خارج از شهر زندگی می کنیم
امروز اینجا، فردا آنجا!
این خانوادهی عجیب و دوستداشتنی یک روز روی کلاه عمو، یکبار روی پشتبام کلیسا و یکوقت در کرهی ماه یا جنگل زندگی میکنند؛ اما نپرس کدام واقعی است و کدام خیالی. تنها با آنها همسفر شو، در جهان داستانیشان بگرد و چرخ بزن و با خودت فکر کن تو دوست داری خانهات را کجا انتخاب کنی.