قصههای کوتیکوتی – کتاب سوم؛ دنیا را بلرزان کوتیکوتی
کوتیکوتی بچه هزارپایی بامزه است که هر روز ماجراییی تازه دارد. کوتیکوتی اصلاً عادی نیست، آخر او هزارتا پا دارد. شما فقط تصور کنید او دلش بخواهد کفش داشته باشد و البته جوراب یا حتی کفش اسکیت!
تهیهی هزارتا کفش و هزارتا جوراب برای این بچه هزارپای شیطون و بامزه خودش اندازه خواندن هزارتا قصه طول میکشد. قصههایی که هم ما را میخنداند و هم کلی چیز جدید یادمان میدهد.
شش شاگرد تازه
اگه بدونید بچگی چند نفر با این کتاب قشنگتر شده! بچه موشهای این کتاب خیلی مدرسه رو دوست ندارن. بعضیهاشون از علوم خوششون نمیاد بعضیها از رونویسی و بعضیها هم از هنر و ورزش. اما اولین روز مدرسه خیلی بهتر از اونی که فکر میکنن پیش میره و کلی خاطرهی خوب به جا میذاره. این کتاب رو میتونید برای بچههای ۶ سال به بالاتون بخونید و کلی باهاش خاطره بسازید.
چه می بینیم، چه هست
این کتاب اثری تصویرمحور است که علاوه بر بالا بردن توانایی بصری خردسالان به آنها کمک میکند مهارت اندیشیدن و تفکر را تمرین کنند. قضاوت موضوع اصلی این کتاب است. در دو صفحه پشت سر هم نشان داده میشود که آنچه ما در ابتدا میبینیم تنها تصور ماست و برای شناخت کافی از یک مساله باید تمام یک تصویر را مشاهده کنیم. برای هرچه سادهتر کردن این آموزش، مولف سعی کرده است از سوژههای سادهای مانند خروس، چتر، کلاه و... استفاده کند.
کاش یک برادر داشتم
کتاب داستان پسر کوچکی است که آرزوی داشتن یک برادر دارد. او میخواهد برادرش را به رودخانه ببرد، با او چادر بزند، همراه او از درخت سیب بالا برود و با او فوتبال بازی کند و تبدیل به قهرمان زندگی برادر کوچکتر شود اما مادر ویلی به او یک خواهر هدیه میدهد. حالا ویلی با چالش مهمی روبروست، او نه تنها برادر ندارد، بلکه فکر میکند خواهر کوچکتر عزیزدردانه مادر است. حالا قهرمان کتاب «کاش یک برادر داشتم» باید دنبال یک راهحل برای مشکل بزرگش بگردد.
هفت برادر
روزگاری در چین، هفت برادر در دره سبز و خرمی زندگی می کردند. آنها مثل هم حرف می زدند، راه می رفتند و آنقدر شبیه هم بودند که به سختی می شد آنها را از یکدیگر تشخیص داد. هر کدام از این برادرها نیز قدرت عجیبی داشتند. یکی می توانست با گوشهایش صدای پریدن مگسی را از فاصله های دور بشنود، یکی با چشمهایش می توانست نشستن مگسی را روی دیوار بزرگ چین ببیند، یکی … . بالاخره، روزی سر و کار برادرها با امپراطور ستمگر و سپاهیانش می افتد، اما آنها به کمک یکدیگر و با قدرتهای عجیبشان در برابر امپراطور مقاومت می کنند تا اینکه … .
بابا لنگ دراز
آن روز صبح بابای متیو هر کاری کرد ماشین سبزش روشن نشد که نشد. متیو هُری دلش ریخت که نکند بابا عصری نیاید مدرسه دنبالش. بابا هم که دلش نمیخواست گلپسرش غصه بخورد گفت راههای دیگری هم بلد است که خودش را به مدرسه برساند. بابا میتوانست برود سراغ تراکتور قرمز همسایه. تازه، قلق خرسسواری را هم بلد بود. فقط همین؟ نه این تازه اول قصه است! بابای متیو همیشه برای هر مشکلی راهحلی دارد.