وقتی کوچولو حسابی حوصلهاش سر رفته و هر کاری میکند سر جایش نمیآید، به کارهای بامزه فکر میکند. کارهایی که شاید حوصلهاش را سر جایش بیاورد. مثلا اینکه دایم طرز نشستنش را عوض کند. اول خیال میکند خیلی کیف دارد اما بعد برایش عادی میشود. بعد به این موضوع فکر میکند که چه وقتهایی حوصلهاش سر میرود و بعد به اینکه چه کسانی یا چه چیزهایی حوصلهشان سر میرود. آیا یک خرخاکی هیچوقت فکر میکند که حوصلهاش سر رفته؟ دستگاه سکهای چطور؟ یا دستگاه تهویه، یا مدادی که باید تراشیده شود؟
در همین حال به این فکر میرسد که کسلکنندهترین شهربازی دنیا چه شکلی است؟ حین فکر کردن به آن، به نتیجهی عجیبی میرسد: «وقتی به چیزهای حوصله سر» فکر میکنی خوش میگذرد. بعد برایش سوالی پیش میآید: «آیا تمام چیزهای دنیا را میشود به دو گروه بامزه و حوصله سر بر تقسیم کرد؟» انگار نمیشود چون بعضی وقتها نه به آدم خوش میگذرد نه حوصلهاش سر میرود. اصلا اولین بار چه کسی کلمهی حوصله سر بر را کشف کرده؟



دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.