فریدر بلند داد میزند مامانبزرگ
فریدر داد میزند و دامن مامانبزرگ را میکشد: «مامانبزرگ، دوست دارم خوشحالت کنم، همین الان!»
مامانبزرگ بلند میگوید: «خیلی خب حالا! دامنم را ول کن، وروجک! مزاحمم نشو میبینی که کار دارم.»
مامانبزرگ توی حیاط است و دارد به گلهای باغچهاش آب میدهد، به لالهها، نرگسها و سوسنها.
فریدر داد میزند: مامانبزرگ!
فریدر داد میزند و دامن مامانبزرگ را میکشد: «مامانبزرگ! پس کِی میرویم پیکنیک؟ خودت قول دادی!»
مامانبزرگ بلند داد میزند: «خیلی خب حالا! دامنم را ول کن، وروجک!»
و از پنجره بیرون را نشان میدهد: «مگر نمیبینی از آسمان مثل لولهی آفتابه شُرشُر باران میبارد؟ نمیشود رفت پیکنیک.»