جنگی که نجاتم داد
آدا بهخاطر معلولیتش توسط مادرش موردتمسخر، قرار میگیرد و مجبور است کارهای سختی برایش انجام بدهد. تا اینکه جنگ آغاز میشود و بچهها، آدا و برادرش، مجبور میشوند به یک شهر حومهای فرستاده شوند تا پیش خانمی به نام سوزان زندگی کنند.
جنگی که بالاخره نجاتم داد
آدا و جیمی همچنان سعی میکنند با زندگی جدیدشان خود را وفق دهند. این برای جیمی راحت است، اما آدا سختتر با همهچیز ارتباط برقرار میکند. ولی یک دوست جدید به زندگیاش وارد میشود که ممکن است به همراه مادرش بتواند وضع را تغییر دهد.