کلید کوچولو
یکی بود یکی نبود. کلید کوچولوی قشنگی بود که با پدر و مادر خوش حالش در جاکلیدی زیبایی زندگی می کرد. پدر، کلید در بود و مادر، کلید کمد؛ اما کلید کوچولو که هیچ وقت، هیچ قفلی را باز نکرده بود، خوش حال نبود. فکر می کرد یک کلید ریزه میزه ی به دردنخور است. پدرش می گفت: «غصه نخور، هر کلیدی، چه کوچک و چه بزرگ بالاخره قفلی را باز می کند.»