مهندس چیکو 4 چیکو فریتاتا سگ پران اختراع می کند
«آدم نباید هیچوقت درخواست کند! حتی اگر هنگام اکتشاف گم شود و بعد از چند سال در خواب زمستانی در یک کوه یخ پیدا شود.»
جنگل ریشه های هزار تو
شاه کلودووئو در راه بازگشت از جنگ، بیتاب دیدار دخترش وربنا است، اما اطراف شهرش جنگلی درهمتنیده روییده است و او در هزارتوی ریشههایی که شاخه بهنظر میرسند و شاخههایی که انگار ریشهاند، سرگردان میشود. وربنای زیبا و نامادری جوانش و وزیر خائن شاه نیز در جنگل گم شدهاند و بازگشت به قصر در نظرشان ناممکن میآید و باید زیر نور مشعل راه خود را بازیابند و گره از راز جنگل هزارتو باز کنند...
مهندس چیکو 1 چیکو فریتاتا دزدگیر اختراع می کند
میک بولون واقعاً اسطوره بود.
برنامهی تلویزیونی «من اختراع میکنم، تو هم اختراع کن» را اجرا میکرد. سهشنبهها سر ساعت شش عصر. و هر سهشنبه سر ساعت شش، چیکو دست از تظاهر به مشقنوشتن برمیداشت و در فاصلهی دهدوازدهمیلیمتری تلویزیون مینشست تا برنامهاش را دنبال کند.
میک بزرگ!
همین میک بولون بود که باعث شده بود چیکو بزرگترین تصمیم زندگیاش را بگیرد: مخترعشدن!
مهندس چیکو 3 چیکو فریتاتا گرداب تمیزکننده اختراع می کند
مهندس چیکو 2 چیکو فریتاتا هواساز اختراع می کند
اوووف... چه گرمه!
چیکو مثل لوکوموتیوی که روی سربالایی حرکت میکند، هِنّوهِن میکرد و هر لحظه آمادهی ترکیدن بود. راستش یادش نمیآمد تابستانی شبیه این دیده باشد. هیچ بادی نمیوزید.
همهجا گرم بود: نشیمن، حمام، آشپزخانه و حتی توی یخچال. چیکو که تلاش کرده بود سرش را توی جامیوهای یخچال کند و چرت بزند، بهشخصه این را تأیید میکرد.