قصه های رنگین کمان ۵ – راب و سنجاب
راب و سنجاب با هم مزهی خوراکیهای زیادی را میچشیدند. راب پرسید: «سنجاب، یککم اسپاگتی میخوری؟» سنجاب گفت: «راب، میخورم. من عاشق سنجاپتی هستم!»
هرمان
هرمان ۱۱ ساله یک پسر معمولی است. با بقیهی پسرها تفاوت زیادی ندارد، تا اینکه یک روز وقتی از خواب بیدار میشود میفهمد که موهایش دارد میریزد؛ یعنی همهی موهایش. هرمان که پسر حساس، زیرک و بامزهای است، پس از مدتی میفهمد که در مدرسه همه دلشان برای او میسوزد و همین قضیه به شدت آزارش میدهد. او با پدربزرگش که سالهاست روی تخت افتاده است رابطه بسیار خوبی دارد و حرفهای جدی و جالبی بینشان رد و بدل میشود؛ اما با مرگ پدربزرگ، هرمان تازه متوجه میشود که چیزهایی مهمتر از ریزش مو هم وجود دارد و برخی از چیزهایی که از دست میرود، دیگر برنمیگردد...
خانه خودمان
عمویم درست دو و نیم سانتیمتر از پدرم قد بلندتر بود، اما شکم نرمی داشت. سال قبل که با مشت