کمی بعد، برایدن متوجه میشود که توفانی در راه است. او میداند که خواهرانش، مینی و میلی، از رعد و برق میترسند….
کاش یک برادر داشتم
کتاب داستان پسر کوچکی است که آرزوی داشتن یک برادر دارد. او میخواهد برادرش را به رودخانه ببرد، با او چادر بزند، همراه او از درخت سیب بالا برود و با او فوتبال بازی کند و تبدیل به قهرمان زندگی برادر کوچکتر شود اما مادر ویلی به او یک خواهر هدیه میدهد. حالا ویلی با چالش مهمی روبروست، او نه تنها برادر ندارد، بلکه فکر میکند خواهر کوچکتر عزیزدردانه مادر است. حالا قهرمان کتاب «کاش یک برادر داشتم» باید دنبال یک راهحل برای مشکل بزرگش بگردد.
آمبربراون ۹ – از حسودی کبود میشود
همهاش تقصیر پدر و مادر آمبر براون است. انگار هیچکدام حواسشان به آمبر نیست. مامان بدون آمبر برای دیدن خاله پام به کالیفرنیا میرود و باز بدون آمبر در دیسنیلند خوش میگذراند. پدر هم وقتی قرار است با او باشد یادش میرود و با غریبهها قرار میگذارد. آمبر دارد از ناراحتی میترکد!
شاد شاد در کنار هم
برایدِن خرگوشه بداخلاق و اخموست. دوستش لِنا با خواهران برایدن، بازیهای لوس و بیمزهای میکنند و او را تنها گذاشتهاند.
جونی بی جونز ۲ – میمون کوچولوی بامزه
مامان قرار است یک نینی بیاورد، اما جونی اصلا خوشحال نیست. به نظر او نینیها پیفپیفویند و فقط بلدند گریه کنند. اما خبر مهمتری در راه است. مامانبزرگ میگوید نینی تازه، یک میمون کوچولوی بامزه است. ولی جونی! واقعا فکر میکنی لازم بود همهجا را پر کنی که مامان برایت یک میمون کوچولو به دنیا آورده؟
من بیچاره گربه ام و هیج کاره ۲
هر چه باشد لم دادن یکی از مهمترین سرگرمیهای گربههاست. دستکم برای من که اینجوری است و برای همین راستیراستی تصمیم گرفتهام همین حالا از این خانه بروم. بله، میدانم خانواده چیز خوبی است. اما باور کنید، بیکسوکاربودن خیلی بهتر از داشتن خانوادهای است که میخواهند هرطور شده به سفر بروند و فکر میکنند هر بلایی که دلشان خواست میتوانند سرم بیاورند. خیال کردهاند من بیچاره گربهام و هیچکاره!
جودی دمدمی ۶ – کتاب دور دنیا در هشت روز و نصفی
ایمی نیمی دوست جدید جودی،او را در انجمن اسم- من- یک – شعر – است عضو می کند. جودی آنقدر با ایمی صمیمی میشود که نمیتواند از او دل بکند. اما لاکی و فرانک هم که حسودیشان شده با جودی قهر میکنند. آنها قرار بود با هم روی پروژهی «دور دنیا در هشت روز» کار کنند، اما حالا؟… داستان پیچ خورد، نه؟
لوتا پیترمن (۴) آرامش پس از خرگوش
بله! امروز روز فیلمبرداریه!
سر صبحانه آنقدر ذوقزده بودم که نتوانستم هیچی بخورم. برادرهای خلوچلم هم هِی داشتند دریوری میگفتند. میگفتند حتماً به من نقش زامبیها را میدهند، چون اینجوری لازم نیست گریم کنم و لباس عوض کنم و از این چرتوپرتها.
ایش! اینها که هیچی از فیلم و اینجور چیزها سر درنمیآورند! الان هم حسودیشان شده، چون کسی نمیگذارد خودشان با آن جوشهای قرمز روی صورتشان فیلم بازی کنند.
چرا؟
آیا تا به حال فکر کرده اید چرا انسانها با این همه اختلاف دارند؟ چرا انسانها با هم در فکر کردن تفاوت دارند؟ چرا جنگ میشود؟ شاید اگر بپرسیم و گفت و گو کنیم، اختلافها کمتر شود.