ماکاموشی (۲۰) جرونیمو و راز مدال طلا
من؟ جرونیمو استیلتنُ؟ نه بابا! من کجا و ورزش کجا؟ دویدن و عرق ریختن؟ من مال این جیرها نیستم! من بیشتر دوست دارم گوشهی سوراخ موشم بنشینم، روی صندلی راحتیام لم بدهم و همانطور که یک کاسه اسنک پنیری دم پنجهام است، یک کتاب خوب بخوانم. ولی اینبار پدربزرگ مجبورم کرد برای تهیهی گزارش المپیک بروم یونان. وقتی رسیدم آنجا، احساس کردم کاسهای زیر نیم کاسه است.
ماکاموشی (۱۹) سفر به آبشار نیاگارا
به «ماکاموشی»، جزیرهی جوندگان جسور، خوش آمدید!
مـن جرونیمو استیلتُن هسـتـم. سـردبیـر پُرفـروشترین روزنـامهی جزیره ی ماکاموشی. ولی بیشتر دوست دارم داستانهای ماجراجویانه بنویسـم. کتـابهـای من تـوی مـاکامـوشـی مثل تـوپ صـدا میکنند و حـسـابـی پُرفروش انـد! ازپنیر سوئیسیِ تازه خوشـمزهتر و از پنیر چدارِ کهنه تندوتیزترند. سبیلچسب و بامزهاند، خندهدار و فرا موش نشدنی. دهنتان را آب میاندازند، به سبیلهایم قسم!
ماکاموشی (۱۸) – کاراتهموش
به «ماکاموشی»، جزیرهی جوندگان جسور، خوش آمدید!
مـن جرونیمو استیلتُن هسـتـم. سـردبیـر پُرفـروشترین روزنـامهی جزیره ی ماکاموشی. ولی بیشتر دوست دارم داستانهای ماجراجویانه بنویسـم. کتـابهـای من تـوی مـاکامـوشـی مثل تـوپ صـدا میکنند و حـسـابـی پُرفروش انـد! ازپنیر سوئیسیِ تازه خوشـمزهتر و از پنیر چدارِ کهنه تندوتیزترند. سبیلچسب و بامزهاند، خندهدار و فرا موش نشدنی. دهنتان را آب میاندازند، به سبیلهایم قسم!
ماکاموشی (۳) پنجهت رو بکش کلهپنیری!
یا خداوندگار پنیرها! عجیباً غریباً! همهی موشهای دوست و آشنا میگفتند من را اینجا و آنجا دیدهاند که فلان کار را میکنم. اما خودم یادم نمیآمد! نکند داشتم عقلم را از دست میدادم؟ یعنی بالاخره پنیر را به آب داده بودم؟ نه! خیلی زود فهمیدم چی به چی است. یک جرونیموی دیگر، درست شکل من، دوره افتاده بود و خودش را جای من زده بود. بدتر از همه «جریدهی جوندگان» را از چنگم در آورده بود. باید روزنامهام را از پنجهی حریص آن طمعکار در میآوردم. ولی آخر چطوری؟
ماکاموشی (۶) چهار موش در اعماق جنگل تلهموش
من هیچوقت موش شجاعی نبودهام. اما یکدفعه ترسها سراسرِ زندگیام را گرفتند. برای همین تهآ و تراپولا تصمیم گرفتند درمانم کنند. من را کشاندند تا فرودگاه. من از پرواز میترسم! و بعدش هم من را بردند به اعماق جنگل تلهموش. مجبور شدم سوپ حشره بخورم، از درختهایی بهبلندی آسمانخراش بالا بروم، توی رودخانههای وحشی شنا کنم و حتی مار گره بزنم! چطور بُزدلموشی مثل من از این چیزها جان سالم به در ببرد؟!
ماکاموشی (۱۴) تعطیلات در هتل ژنده پنده
بعضی وقتها موش پُرکاری مثل من به تعطیلات نیاز دارد، سفری خوب و آرامشبخش. ولی بهحق پنیرهای ندیده و نخورده! هربار خواستم از شلوغی شهر موشها جدا شوم، یک مصیبت روی سرم هَوار میشد! واپنیرا!!!
وقتی هم که مصیبتها تمام شد، همهی جاهای خوب پُر شده بود. دست آخر از هتل ژندهپندهای سر درآوردم و هماتاقیهایم هم یک مشت موشچه از کار درآمدند! حالا بیا و درستش کن...
ماکاموشی (۴) اسم من استیلتن است، جرونیمو استیلتن!
تا حالا اسم دستیار من، پینکی پیک، به گوشِتان خورده؟ پینکی فقط چهارده سالش است، ولی یکی از باهوشترین موشهایی است که تا حالا دیدهام. حتماً دوست دارید بدانید پینکی چطور توی روزنامهی من، جریدهی جوندگان، مشغولبهکار شده. پس بهتر است این کتاب را بخوانید. داستان خیلی دراااازی دارد... پُر از خنده، ماجراجویی، هیجان و البته اتفاقات خجالتآوری که برای شخصِ شخیص جرونیمو استیلتنِ خودتان افتاده.
ماکاموشی (۱۶) معبد یاقوت آتشزا
واپنیرا! خیلی هیجانانگیز بود! من و تهآ و تراپولا و بنجامین راه افتاده بودیم دنبال یاقوت آتشزا، جواهری افسانهای که در قلب جنگل آمازون مخفی بود. ولی جستوجویمان تبدیل شد به ماجراجویی! چند تا جوندهی بدجنس و نفرتانگیز هم دنبال یاقوت میگشتند! یعنی موفق میشدیم که نگذاریم این سنگ گرانبها به پنجهی موشهای ناجور بیفتد؟
ماکاموشی (۱۵) کریسمس مبارک، جرونیمو!
آنقدر برای رسیدن کریسمس هیجانزده بودم که حتی جیرم هم درنمیآمد!
قرار بود بهترین مهمانی کریسمس در خانهی من برگزار شود. ولی در یک چشمبههمزدن مصیبت بر سرم هوار شد. پنجهام به دمم گیر کرد و سر از بیمارستان درآوردم. بعد هم سوراخموشم آتش گرفت! گندپنیرش بزنند، عجب کریسمس وحشتناکی!
ماکاموشی (۱۷) سبیلهایت را بپا، استیلتن!
به «ماکاموشی»، جزیرهی جوندگان جسور خوش آمدید! من جرونیمو استیلتن هستم. سردبیر پرفروشترین روزنامهی جزیرهی ماکاموشی. ولی بیشتر دوست دارم داستانهای ماجراجویانه بنویسم. کتابهای من توی ماکاموشی مثل توپ صدا میکنند و حسابی پرفروشاند! از پنیر سوئیسیِ تازه، خوشمزهتر و از پنیر چدارِ کهنه تندوتیزترند. سیبیلچسب و بامزهاند، خندهدار و فراموشنشدنی. دهنتان را آب میاندازند، به سیبیلهایم قسم!
ماکاموشی (۱۱) نفرین هرم پنیری
بالاخره به یکی از آرزوهایم رسیدم... رفتم مصر! قرار بود تا با یک باستانشناس خیلی معروف و نابغه مصاحبه کنم! سوار شتر شدم و از صحراهای مصر گذشتم. سری به هِرَمِ پنیری زدم. آنجا، وسط یک عالمه مومیایی و خطوط هیروگلیف عجیبوغریب، قرار بود راز عجایب هفتگانهی جهان باستان را کشف کنم! رازی سربهمُهر!
ماکاموشی (۱۳) در جستوجوی گنج غرقشده
واپنیرا! عجب ماجراجویی خفنی! قرار شد به جزایر موشالاپاگوس بروم تا دنبال گنجی مدفون در دریا بگردم. ولی خب من راستیراستی از مسافرت متنفرم! وسط دریا شناوربودن هیچ به مذاق موشیام خوش نمیآید. تازه بعدش شستم خبردار شد که غیر از من، تِهآ و تراپولا چند تا موش دیگر هم دنبال گنج میگردند و قرار است کلی ماجرا با هم داشته باشیم...
ماکاموشی (۱۲) ملاقات با هیولای برفی
وقتی دوست قدیمیام، پروفسور الکتریکپنجه، زنگ زد و ازم کمک خواست، فوری قبول کردم، با اینکه میدانستم باید سفر کنم آنسرِ دنیا و از قلهی اورست هم بروم بالا!
سفر تازهام خطرناک و طولانی از آب درآمد. نزدیک بود دُم بیچارهام یخ بزند که بلای بدتری هم سرم آمد. هیولایی برفی من را دزدید!
بله، روحم هم خبر نداشت چه سرنوشتی منتظرم است...
ماکاموشی (۵) معمای موشالیزا
از حلکردن معما خوشتان میآید؟ من که خیلی دوست دارم. برای همین وقتی خواهرم، تهآ گفت پشت مشهورترین نقاشیِ ماکاموشی، موشالیزا، یک معما پنهان شده، فهمیدم که کار کارِ خودم است. باید معما را حل میکردم! شروع کردیم به گشتن و افتادیم به گزکردن خیابانهای نیوموشسیتی. آنوقت چیزی شگفتانگیز کشف کردیم...