داستانک های نخودی
یکی بود یکی نبود توی گنبد کبود یک گردونک خیلی کوچولو بود.
این گردونک به اندازهی هندوانه بود. گردونک هندوانه درست بالای زمین بود در این گردونک خیلی کوچولو نخودیها زندگی میکردند. نخودیها به سختی در این گردونک جا میشدند… میان نخودیهای گردونک هندوانه، نخودیای بود خیلی شلوغ. هیچگاه آرام و قرار نداشت. همه اش دوست داشت بدود، بازی کند و چرخ بخورد. اما گردونکشان اجازهی این کارها را نمی داد