گورخر گلادیاتور ۲ – همدستی با بریتانیایی ها
ـببخشید، آقای گورخر، جناب گورخر، من میتونم اثر سُم شما رو داشته باشم؟ من از طرفدارهای پَروپاقُرصتون هستم. ژولیوس دستی به موهای دختر کشید. «البته کوچولوموچولوی عزیزم… جوهر داری؟» قیافهی دختر از ناراحتی رفت توی هم، آه کشید و گفت: «نــــه!» ژولیوس سریع دوروبر خیابان را نگاه کرد تا ببیند از چه چیزی میتواند برای بهجاگذاشتن ردّ سُمش روی کاغذ استفاده کند. «چطوره من سُمم رو بزنم توی گِل؟ اونوقت تو میتونی یه اثر گِلی از سُم گورخر گلادیاتور، مخصوص خودِ خودت داشته باشی!» گل از گل دختر شکفت…
پسری که با پیراناها شنا کرد
استن آخرین پشمکی را که به انگشتش چسبیده بود لیسید.
رز کولی گفت: «بهت میگم کی مشکلاتت تمام میشن.»
استن گفت: «از کجا میدونی من مشکل دارم؟»
ـاز چشمات فهمیدم. اسمت چیه، مرد جوان؟
استن گفت: «استن!»
ـیه سکه بده استن!
بعد صدایش را آورد پایین و ادامه داد: «شجاع باش و بیا تو!»
استن از پلهی کاروان که بالا میرفت، برقی طلایی به چشمش خورد. برق ماهیهای طلایی بود. همه در یک ردیف از قلاب آویزان بودند. سیزده تا ماهی طلایی ریزهمیزه. هرکدام توی یک کیسهی پلاستیک کوچولو زیر نور آفتاب شنا میکردند…