ماجراهای سوفی موشه ۵ جشنواره افرا
سوفی متوجه شد از غرفهی مامانش خیلی فاصله ندارند… همینطور که از میانِ ردیف غرفهها میگذشت، با خود فکر کرد مطمئنم الان سرش شلوغتر است.
کمی دورتر، در انتهای ردیف غرفهها، یکهو سوفی سر جایش میخکوب شد.
غرفهی شیرینیفروشی آنجا بود و مامانش تنها بود… هیچکس، حتی یک مشتری، جلو غرفهی لیلیموشه نبود.
فریدر بلند داد میزند مامانبزرگ
فریدر داد میزند و دامن مامانبزرگ را میکشد: «مامانبزرگ، دوست دارم خوشحالت کنم، همین الان!»
مامانبزرگ بلند میگوید: «خیلی خب حالا! دامنم را ول کن، وروجک! مزاحمم نشو میبینی که کار دارم.»
مامانبزرگ توی حیاط است و دارد به گلهای باغچهاش آب میدهد، به لالهها، نرگسها و سوسنها.
اردوی بچه خرخونها
"زگ" یه بچه باحال به تمام معناست و "گیب" یک بچه مثبت درس خوان . اما آیا مثبت بودن باعث می شود که گیب نتواند باحال باشد؟ این کتاب برای بچه های بالای 10 سال سفارش می شود.
قصه های با پدر و مادر ۳ پدر و مادرم دیوانهام کردهاند
بابای لویی شده یک بابای خانهدار! یک غذاهایی میپزد که هیچکس نمیتواند لب بزند. رنگ همهی لباسچرکها را قاتیپاتی کرده و تازه از لویی میخواهد خودش اتاقش را مرتب کند. از همه بدتر: لویی را بهعنوان بهترین دوستش انتخاب کرده و مغزش را میخورد. لویی باید یکجوری جلویش را بگیرد، اما چطوری؟
ماجراهای ژان و ژان و…ژان ! ۷ یک نخود فرنگی برای شش نفر
این کتاب، داستان یک خانوادهی پرجمعیت است که شش پسر دارند: ژان.آ، ژان.ب، ژان.پ، ژان.ت، ژان.ث و ژان.ج! آخر کدام پدر و مادری همچین کاری میکنند؟ بخوانید تا از ماجرا سر دربیاورید. علاوه بر این، برای خانوادهی ژانها اتفاقات عجیب، غیرمنتظره و بامزهی زیادی هم میافتد که نباید از دستشان بدهید.
ماجراهای ژان و ژان و…ژان ! ۶ یک سیخ موز خوش مزه
این کتاب، داستان یک خانوادهی پرجمعیت است که شش پسر دارند: ژان.آ، ژان.ب، ژان.پ، ژان.ت، ژان.ث و ژان.ج! آخر کدام پدر و مادری همچین کاری میکنند؟ بخوانید تا از ماجرا سر دربیاورید. علاوه بر این، برای خانوادهی ژانها اتفاقات عجیب، غیرمنتظره و بامزهی زیادی هم میافتد که نباید از دستشان بدهید.
لوتا پیترمن (۱۱) معجون گربه سیاه و پودر قوباغه
واااای! از وقتی که من و شایِن با یک فیلم ترسناک خودمان را برای مسابقهی روخوانی مدرسه آماده کردهایم، یک عالمه *اتفاقهای عجیب و غریب افتاده:
لوتا پیترمن (۱۰) مارهای فراری عاشق می شوند
ای بابااا! از وقتی که این قضیهی جشن بزرگ افتتاحیهی سالن ورزشی پیش آمده، همهچیز قاراشمیش شده. خانم پیپی خودش سرخود یارکِشی کرده که کی با کی همتیمی بشود که با هم برنامه اجرا کنند و من هم بدبختانه افتادهام با بِنی! از راکِرها!
کارآگاه زبل پادشاه سوئد
مایکل عزیز
من در نروژ هستم. امروز توی این قصر بودم. شاه را ندیدم. کارآگاهی هم اینجا ندیدم. یک چیزی توی سفرم گم کردهام. نمیدانم کجا. به کمک تو احتیاج دارم. اگر کمک نکنی، باید از پادشاه سوئد کمک بخواهم که این پرونده را قبول کند.
کارآگاه زبل در خرابه
مادر عزیزم
من دنبال پروندهای هستم که اگر بگویم، باور نمیکنی.
پس چیزی دربارهاش نمینویسم.
زود برمیگردم.
دوستت دارم.
امضا: کارآگاه زبل
کارآگاه زبل ردپایی در برف
رزاموند بیشتر وقتها عجیبوغریب است. امروز یکی از آن وقتها بود. با سورتمه، چهار تا گربهاش را پشت سرش میکشید: خپل، مخمل، گوله، تیله.
رزاموند به طرف کارآگاه برفی رفت و به او گفت: «هدیهی تولدت را گم کردهام.»
کارآگاه زبل سرنخ الکی
نمیتوانستم تکهکاغذ گمشده را پیدا کنم. به تکههایی که توی دستم بود، نگاه کردم. من، کارآگاه زبل، به فکر فرو رفتم. بعد گفتم: «من همهاش به چیزی که توی دستم بوده، نگاه کردهام. شاید باید به چیزی نگاه کنم که توی دستم نیست.»
آنی پرسید: «آخه چطور ممکن است چیزی را که نیست، نگاه کنی؟»
کارآگاه زبل عملیات مخفی
مادر جان،
من امشب بیرون میخوابم.
یک پتو با خودم برمیدارم
و چند تا پنکیک.
برمیگردم.
کارآگاه زبل کلید گمشده
من، مایکل، کارآگاهِ زبل هستم. من از هیچچیز نمیترسم، جز یک چیز. امروز به مهمانی دعوت شدهام، برای جشن تولد آنی. آنی یک سگ دارد به اسم گرگی، که ازش میترسم. اما مشکلی پیش آمده است!
کارآگاه زبل لاکپشت فسفسو
مادر عزیزم
من پروندهای توی دستم دارم. دارم به یک لاکپشت کمک میکنم. امیدوارم این پرونده سرعتش بیشتر از سرعت لاکپشت باشد.
دوستت دارم، مایکل، کارآگاه زبل
کارآگاه زبل مار سربهنیست شده
من و تافی قدمزنان به خانهی رُزاموند رفتیم. حالا دیگر باران سختی میبارید. شاید راستی راستی مهمانی به هم میخورد. واردِ حیاط خانهی رزاموند شدیم. بالاخره یک خبر خوب: هیچ نشانهای از مهمانی نبود. فقط رزاموند را دیدیم و… سه تا مار واقعاً گُندهمُنده و وحشتناک توی سه قفس جدا…