شاهزاده مالادی، پسر امپراطور، لاغر و رنگ پریده شده است. دکتر می دی سین به او میگوید: «به نظر من شما کمی هوای تازه لازم دارید.» اما شاهزاده حاضر نیست بیرون برود و ترجیح میدهد در قصر بماند و نقاشی بکشد. او با سماجت به دکتر میگوید: «شما باید مرا با گیاهان دارویی درمان کنید.»
آیا این دکتر عاقل میتواند راهی برای درمان بیمارش پیدا کند؟
دکتر می دی سین
حال شاهزاده مالادی، پسر امپراتور، خوش نیست. او لاغر و رنگپریده شده. به نظر دکتر مدیسن او به هوای تازه احتیاج دارد اما گوش پسرک به این حرفها بدهکار نیست و به نظرش دکتر باید به او دارو دهد و حالش را بهتر کند.
باید ببینیم دکتر راهی برای معالجهی او پیدا میکند یا نه…
اما اگر از ما میشنوید گاهی برای رسیدن به حال خوب باید بلند شد و به دنبالش رفت. حال خوب چیزی نیست که با نسخهی هیچ دکتری به دست بیاید.
| ناشر | |
|---|---|
| نویسنده | |
| تصویرگر | |
| مترجم | |
| گروه/رده سنی | |
| نوع کتاب | |
| موضوع |
26,000 تومان
در انبار موجود نمی باشد
در صورت موجود شدن به من اطلاع بده
محصولات مشابه
بازی با ابزارهای ساده / بازی های طناب
روزگاری اسباب بازی های کمی وجود داشت.اما کودکان همواره بازی میکردند. با هر آن چه که در اطرافشان پیدا می کردند. با سنگ و چوب و خاک و طناب و ....اسباببازی هایی که شبیه اسباب بازی های امروزی نبودند.
بچه ی همه
روزی در یک جنگل بزرگ چیز گردی پیدا شد و بعد یک دفعه صدا کر دو شکست. ترق.!!!! و یک جوجه دهن باز کرد.
خرگوش کوچولو در گالری
خرگوش کوچولو همراه خانوادهاش به گالری میرود و از دیدن نقاشیهایی متفاوت راستی راستی شگفتزده میشود. شب که به خانه برمیگردند تصمیم میگیرد هنرمند شود و دست آخر هم گالری نقاشیهای خودش را در خانه برگزار میکند.
موجودات حال به هم زن ۳ – موش فاضلاب
شما بچه که بودین از مگس و حلزون و موش و کرم بدتون میومد؟ هنوزم بدتون میاد؟ ولی راستش این موجودات خیلی باحالن. کلی خصوصیت عجیب و غریب دارن که ماها اصلاً نمیدونیم. مثلاً میدونستین مگسها حیوون خونگی دارن؟ یا مثلاً حلزونها همیشه دنبال یه لباس تازهان؟ میدونستین اگه موشها همه چیز رو میجون به خاطر اینه که دندوناشون میخاره؟ یا نسل کرمها از زمان دایناسورها مونده؟ الیس گراول توی مجموعهی «موجودات حال به هم زن» برای ما همهی اینها رو با یه زبون خیلی بامزه توضیح داده. ما که بعد از خوندن این کتاب، کلی لباس رنگی آستینپفی برای حلزونها گذاشتیم کنار. شما چی کار میکنین؟
تیلی و تانک
تیلی خانم فکر میکند فیل دیگری دیده. یعنی او یک دوست جدید است؟ آقا تانکه فکر میکند تانک دیگری دیده است. یعنی او دشمن است؟ وقتی آنها همدیگر را میبینند، چه اتفاقی میافتد؟
ماکاموشی (۱۴) تعطیلات در هتل ژنده پنده
بعضی وقتها موش پُرکاری مثل من به تعطیلات نیاز دارد، سفری خوب و آرامشبخش. ولی بهحق پنیرهای ندیده و نخورده! هربار خواستم از شلوغی شهر موشها جدا شوم، یک مصیبت روی سرم هَوار میشد! واپنیرا!!!
وقتی هم که مصیبتها تمام شد، همهی جاهای خوب پُر شده بود. دست آخر از هتل ژندهپندهای سر درآوردم و هماتاقیهایم هم یک مشت موشچه از کار درآمدند! حالا بیا و درستش کن...
کتاب باکستر
باکستر عاشق کتاب است. انقدر زیاد که دوست داشت خودش توی کتابی باشد!
برای همین وقتی میبیند که جایی دارند برای شخصیت اول کتاب کسی را انتخاب میکنند داوطلب میشود.
اما چه چیز او خاصی است که او رو شخصیت اصلی کتاب کند؟
اصلاً برای اینکه شخصیت اصلی کتابی باشیم باید چه جور چیزی باشیم؟
و درست وقتی باکستر ناامید میشود میفهمد که اصلاً خودش کتاب خودش را دارد و شخصیت اصلی آن است.
و خب همانطور که میبینید این داستان تکراری زندگی همهی ماست.
همهی ما دوست داریم نقش اصلی باشیم و شاید هنوز کشف نکردهایم که نقش اول زندگی خود خودمان هستیم.
مفهومی ساده که خیلی وقتها فراموش میکنیم.
روباه قرمز خواندن این کتاب را به همهی ۳ سال به بالاها پیشنهاد میدهد.
آنتون شعبده بازی می کند
آنتون شعبدهبازی میکند! از اون کتابهای بامزهایه که میتونید کلی باهاش بخندید. آنتون فکر میکنه شعبدهبازی بلده، و میتونه همه چیز رو غیب کنه! اینکه میتونه یا نه؟ و اینکه اگر کسی رو غیب کنه میتونه دوباره برش گردونه یا نه؟ چیزیه که باید با خودن کتاب خودتون ازش سر دربیارید.
روباه قرمز خوندن این کتاب جذاب رو به همهی ۳ سال به بالاهای عزیزِ دلش به شدت پیشنهاد میده. امیدواریم که بخونیدش و بلند بلند بخندید.
عملیات ایگوانا ۳ زندگی بی فرمون
ترمزدستی و چراغراهنما اسم دو تا وسیله توی ماشین نیستند، آنها دو تا دوست هستند که قرار است به کمک هم مأموریت بزرگی را انجام بدهند؛ گرفتن ارث و میراث بابابزرگ پولدار از یک بزمجه!
خانم گلابی در را باز کرد و ما را فرستاد تو. اتاق زیاد شبیه اتاق شکنجه نبود. برعکس، خیلی هم قشنگ بود. سر درنمیآوردم نقشهی برادرزادهی دکتر اکبر خبری چه میتوانست باشد. در را که بست، با هیجان گفت: «نظرتون چیه بریم روی تخت بپربپر کنیم؟»
به تشک تخت اشاره کرد: «این تشک فنری میتونه شما رو تا سقف بندازه بالا! یالا بیایید امتحان کنید!»
چی؟ دقیقاً از ما چه میخواست؟ یعنی یک سیستم دستگیری توی سقف کار گذاشته بود که قرار بود وقتی بپریم بالا، دستگیرمان کند؟
خانم گلابی تندتند جیبهایش را گشت و دوباره گفت: «زود باشید تنبلها! دلتون بازی نمیخواد؟»
نع! من که در آن موقعیت دلم بازی نمیخواست. ناسلامتی من جاسوس بودم!








دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.