قصه هایی از ادبیات شفاهی ایران – خاله پیرزن
گنجشک و الاغ، مرغ و کلاغ، سگ نگهبان، واق و واق و واق!
اما یک لحظه صبر کنید!
اصلا مگر خانهی نقلی خاله پیرزن با یک حیاط و باغچه، با یک اتاق و طاقچه، برای همهی آنها جا دارد؟
قصه ها عوض می شوند ۱۴ – مو طلا
حدس بزنید این بار کجاییم! آینهی جادویی من و برادرم، جونا (بهعلاوهی گربهمان، شازده) را به داستان موطلا و سه خرس فرستاده. خیلی باحال است! اینجا فرنی برای چشیدن داریم؛ همینطور صندلی برای نشستن و تخت برای چرت زدن! ولی موطلا حسابی به دردسر افتاده و اگر کمکش نکنیم، شاید تا ابد اینجا گیر بیفتیم.
راز فال ورق
هانس توماس دوازده ساله همراه پدرسش برای پیدا کردن مادرش به یونان سفر میکند و در این حین با اتفاقات عجیببی مواجه می شود. از کوتوله ای که یک ذره بین به او می دهد تا نانوایی که نان شیر مال به او می دهد.
ماجراهای نارنیا – کشتی سپیده پیما ۳
ماجراهای نارنیا از هفت کتاب مستقل پدید آمده است که خواننده می تواند آنها را به دنبال هم و یا جدا از هم بخواند و از حوادث درهم تنیده و تخیل برانگیز آنها لذت ببرد. این هفتگانه جذاب و پرهیجان سالهاست که در سراسر جهان با استقبال گرم و روزافزون نوجوانان جهان روبه رو شده است.
ماجراهای نارنیا – صندلی نقره ای ۴
ماجراهای نارنیا از هفت کتاب مستقل پدید آمده است که خواننده می تواند آنها را به دنبال هم و یا جدا از هم بخواند و از حوادث درهم تنیده و تخیل برانگیز آنها لذت ببرد. این هفتگانه جذاب و پرهیجان سالهاست که در سراسر جهان با استقبال گرم و روزافزون نوجوانان جهان روبه رو شده است.
ماجراهای نارنیا – شاهزاده کاسپین ۲
ماجراهای نارنیا از هفت کتاب مستقل پدید آمده است که خواننده می تواند آنها را به دنبال هم و یا جدا از هم بخواند و از حوادث درهم تنیده و تخیل برانگیز آنها لذت ببرد. این هفتگانه جذاب و پرهیجان سالهاست که در سراسر جهان با استقبال گرم و روزافزون نوجوانان جهان روبه رو شده است.
گردآفرید
گردآفرید دلیر که دید هم نبردش چون گردبادی پیچان به نزدیکش می آید زه کمان را به بازو افکند و نیزه ی بلند را از ترک اسب به دست گرفت و اسب را چنان از زمین برکند که گویی می خواهد به آسمان پرواز کند. آنگاه نیزه ی بلند را در هوا تاب داد و آن را به سوی سهراب نشانه گرفت و ...
پهلوان پهلوانان
صدها سال پیش در یکی از شهرهای خراسان پهلوان بزرگی زندگی میکرد به نام پوریای ولی که نه تنها در خراسان، بلکه در سراسر ایران بزرگ آن روزگار شهرت داشت. مردم به پاس مهربانی و جوانمردیش او را بسیار دوست میداشتند و او را مربی اخلاقی انسانی هم میدانستند. در این زمان، پهلوان جوان و کوهپیکر از سیستان برای کشتی گرفتن با پوریای ولی به خراسان آمد. این خبر به او رسید و او قبل از دیدار جوان سیستانی به مسجد رفت تا نماز بگزارد. در آنجا صدای پیرزنی را شنید که دعا میکرد و از خداوند میخواست تا به پسرش نیرویی دهد تا در کشتی با پهلوان بزرگ خراسان پیروز شود...
قصه ها عوض می شوند ۱۳ جک و لوبیای سحرآمیز
ایبی فکرش درگیر است و نمیداند باید طرف فرانک را بگیرد و یا رابین. به هر حال هردوی آنها بهترین دوستان ایبی هستند. از طرفی جونا هم حال خوشی ندارد، چرا که اشتباهش در مسابقه فوتبال، باعث شده تیمشان ببازد. ایبی میداند چه چیزی حال جفتشان را بهتر میکند: سفر به سرزمین داستان های افسانه ای! پس به سراغ آینه ی جادویی میروند و این بار، به داستان مورد علاقهی جونا می رسند: جک و لوبیای سحرآمیز! ملاقات با جک، شخصیت مورد علاقه ی آنها، بسیار خوشایند است. اما وقتی که اتفاقی داستان جک را به کلی خراب می کند و جک دیگر نمی تواند از لوبیا بالا برود، این وظیفه ی ایبی و جونا است تا داستان را نجات دهند!
قصه ها عوض می شوند ۱۳/۵ – ایبی در شهر از
من (اِیبی) و دوستانم دور هم جمع شدهایم تا برای کار گروهی کلاسمان موضوعی انتخاب کنیم؛ ناگهان گردبادی میوزد و ما از داستان جادوگر شهر اُز سر درمیآوریم! در آنجا دوروتی را میبینیم که او هم مثل ما با گردباد از مزرعهاش به وسط این قصه آمده اما بسیار نگران است و میخواهد زودتر به خانهاش برگردد. اما این بار به خانه برگشتن چندان هم آسان نیست...
قصه ها عوض می شوند ۱۱ – شاهزاده نخود فرنگی
اِیبی که توقع داشته رئیس انجمن دانش آموزان شود و بتواند در کارهای مدرسه به معلم و مدیرش کمک کند، امروز روز سختی را گذرانده است. او ایدههای زیادی برای این کار داشته، اما مدیر مدرسه نام دانش آموز دیگری را به عنوان مسئول این کار اعلام میکند: آنیسا.
اِیبی به شدت ناراحت میشود. برای همین هم تصمیم میگیرد با برادرش جونا یک بار دیگر از طریق آینه ی جادوییِ خانه شان، به سرزمین قصه ها سفر کند تا شاید حالش کمی بهتر شود.
آنها این بار به قصری میروند که مربوط به داستان شاهزادهخانم و نخودفرنگی است.
قصه ها عوض می شوند ۱ – سفید برفی
روزیروزگاری یک آینهی جادویی، من و داداشم را قورت داد و انداخت توی قصهی سفیدبرفی.
اینطوری شد که ما نگذاشتیم سفیدبرفی سیب سَمّی را بخورد. هورااااا! ... ولی نه، صبر کنید! اگر سفیدبرفی سیب را نخورد و نمیرد، چطوری شاهزادهی رویاهایش را میبیند و قصهشان به خوبی و خوشی به آخر میرسد؟ ای داد!
حالا خودمان باید آخر داستان سفیدبرفی را درست کنیم. تازه، بعدش هم باید یکجوری برگردیم خانه.
قصه ها عوض می شوند ۸ – شاهزاده قورباغه
آینهی جادوییِ زیرزمین، اینبار ابی و جونا را برده به افسانهی شاهزاده قورباغه. ابی داستان را میداند: شاهزاده خانمی قورباغهی بیچاره را به شاهزادهی خوشتیپی تبدیل میکند. درست است؟... نه! از این خبرها نیست. معلوم میشود شاهزاده خانم لوس و بدجنس است و نمیخواهد کاری برای قورباغه انجام دهد. حالا همهچیز به جونا و ابی بستگی دارد که به دوست جدیدشان، قورباغه کوچولو، کمک کنند و البته حواسشان باشد که کنترل اوضاع از دستشان در نرود! اما قضیه به همین سادگیها هم نیست... .
قصه ها عوض می شوند ۴ – زیبای خفته
توی این کتاب «اَبی» و «جونا» تلاش میکنن یه کاری کنن که طلسم زیبای خفته بشکنه. اما فقط 10 ساعت وقت دارند، اونها میتونن به تنهایی موفق شن؟