المور دنبال دوست می گردد
اِلمور، جوجهتیغی بامزهی قصهی ما، یک آگهی روی درخت چسباند:
«دنبال دوست میگردم!» یعنی چه خبر شده؟ میخواهی بدانی ماجرا چیست؟
راستی تو فکر میکنی اِلمور چطوری دوست پیدا میکند؟
وقتی پدربزرگ به تو جعبهابزار هدیه میدهد
وقتی پدربزرگت برای تولدت یک جعبه ابزار به تو میدهد، با آن چه کار میکنی؟
تو برای عروسکهایت یک خانه میخواستی، اما حالا پدربزرگ به تو یک جعبه ابزار هدیه میدهد؛ حالاچهکار میکنی؟؟؟
خوب! شاید فرستادنِ جعبه به سیارهی دیگر یا دادنش به یک دایناسور تیرکس ایدهی خوبی نباشد، اما شاید با کمی صبر و دقت، با این جعبه ابزار بتوانی استعداد خودت را شکوفا کنی و حتی با راهنماییهای پدربزرگ به خانهی عروسکی که میخواستی هم برسی.
عاشق مغزت باش!
شاید در ابتدا مطالعه دربارهی مغز، آشنایی با بخشهای مختلف آن و وظایف هر بخش و کارهای مهمی که مغز انجام میدهد، کاری حوصله سربر و بیفایده به نظر برسد، اما اگر بدانی درون سرت چه عضو قدرتمند و شگفتانگیزی پنهان شده، شاید دلت بخواهد با آن آشنا شوی. فعلا همینقدر بدان کارهایی که در طول روز انجام میدهی، جملاتی که بر زبان میآوری، شادی و غم، ترسها و اضطرابها و حتی خواب شبانهات، همه و همه زیر سر مغز است!
پری جادویی دانشمند – نجات درختان
ستاره یک پری جادویی است که جادو را باور ندارد. اما پریها که خودشان موجودات جادویی اند!
پریهای شهر پریان، علم را باور ندارند. آنها همهی مشکلاتشان را کمک وردها و چوبهای جادویی حل میکنند. حالا یک پری جادویی دانشمند قرار است توی شهر پریان چه کار کند؟
پری جادویی دانشمند – نمایشگاه شهر پریان
برکهی جنگل پریان ناپدید شده! یعنی کجا رفته؟ نکند پرواز کرده و از جنگل پریان رفته!
بهنظر ستاره، پری جادویی دانشمند، این یک معمای علمی است و باید آن را به روش علمی حل کند!
ترومن – داستان کوشش های لاک پشتی
وقتی سارا، صمیمیترین دوست ترومن، برای رفتن به مدرسه از خانه بیرون میرود، اولین سفر پُرماجرای این لاکپشت بامزه هم شروع میشود؛ ترومنِ قصهی ما، میخواهد شجاعانه از عهدهی مشکلاتِ خود بربیاید.
«ترومن با دوستش سارا در خانهای بالای ایستگاه تاکسیهای پُرسروصدا و کامیونهای حمل زباله زندگی میکند؛ جایی که ماشینها مدام بوق میزنند و البته درست همان جایی که اتوبوس شمارهی 11 بهسمت جنوب حرکت میکند.» ترومن هیچوقت ککش هم نمیگزید که در دنیای پایین خانهاش چه اتفاقهایی میافتد؛ تا روزی که... سارا کولهپشتی بزرگش را میبندد، گُلِسر آبیاش را به موهایش میزند، لباس تازهاش را میپوشد و کاری انجام میدهد که ترومن تا بهحال ندیده است؛ او سوار اتوبوس میشود.
«ترومن صبر کرد تا سارا برگردد. صبر کرد و باز هم صبر کرد. ترومن هزاران ساعت صبر کرد؛ البته ساعتهای لاکپشتی! تا اینکه صبرش سر آمد!»
در جستجوی اژدها
نیمههای شب، سهتا شوالیه در جستجوی اژدها بودند.
آنها خیال میکردند خیلی زود اژدها را پیدا میکنند
اما ماجرا آنطوری که فکر میکردند نبود...
مسافر دریا
سوفیا، خرسیِ دوستداشتنیاش را در ساحل گم کرد، اما انگار هیچکسی جز دریا عروسک او را ندید...
داستانی تاثیرگذار و دلنشین که نشان میدهد، اگر چیزی در قلبمان خانه کرده باشد، هیچوقت گم نمیشود.
چرا اینقدر ساکتی؟
ماری لوئیس عاشق تنهایی و سکوت بود.
او خیلی باهوش و حواسجمع بود
و دلش میخواست در آرامش بنشیند و کتاب بخواند.
ماری آنقدر آرام بود که هیچوقت دوست نداشت حرف بزند؛
وقتی همه ازش میپرسیدند:
«چرا اینقدر ساکتی؟»
هیچ جوابی نداشت به بقیه بدهد
تا اینکه یک روز فکر بکری به ذهنش رسید!
چه شلخته!
اُرنا و اردک برای تعطیلات به ساحل رفته اند.
اما اردک خیلی شلخته است!
اُرنا هم عاشق این است که همه جا مرتب و تمیز باشد...
آیا آنها میتوانند تفاوتهای همدیگر را بپذیرند و با کمک هم قلعهی شنی درست کنند؟
چه خودخواه!
یک روز اُرنا و اردک تکهچوبی پیدا کردند.
اُرنا فکر میکرد که آن چوب شمشیر است و اردک هم فکر میکرد پرچم است. اما وقتی که اُرنا قبول کرد اسباببازی جدیدش را با اردک تقسیم کند، اردک در مقابل رفتار خودخواهانهی او چه واکنشی نشان داد؟
می در میان ستارگان
اگر رویایی در ذهنت داری،
اگر باور داری که میتوانی از پس کاری بربیایی،
پس میتوانی راهی برای رسیدن به آن پیدا کنی!
بی برو برگرد تو میتوانی با تلاش به هر چیزی که میخواهی برسی...
سطل مهربانی
یک روز صبح فیلیکس از خواب بیدار شد و سطلی بالای سرش احساس کرد که با اتفاقهای ناخوشایند روز، آب آن کم و کمتر میشد. فیلیکس فهمید که برای به دست آوردن شادی و داشتن سطلی پر از آب، باید با مهربانی کردن به دیگران سطل آنها را پر کند. وقتی به خوشحال کردن دانشآموزان و معلمان مدرسه پرداخت، سطل آنها پر از آب شد و پس از آن سطل خودش هم پر شد و در نتیجه آرامش و شادی بیشتری پیدا کرد. داستان فیلیکس و سطلهای مهربانی به یادمان میآورد که دستیابی به شادی و سعادتمندی از راه قسمت کردن شادمانی میان مردم دنیا ممکن خواهد بود.
شکارچی فکر های خوب
دلم میخواهد همیشه دنبال فکرهای تازه بگردم! اگر ناگهان سر و کلهی یک فکر خیلی بد پیدا شود و طوری بهت بچسبد که نتوانی از دستش راحت شوی، آن وقت چهکار میکنی؟ سعی میکنی به این مهمان ناخوانده فکر نکنی؟ عصبانی میشوی و سرش داد میکشی؟ مینشینی و یک دل سیر گریه میکنی؟ یا نه... یک فکر خوب شکار میکنی تا....
من مهم هستم!
به نظر تو «اِلیس» مهم است؟ البته که او مؤثر و مهم است. اِلیس در طول روز، با اتفاقهای سادهی روزمره یاد میگیرد که او روی خیلی چیزها تأثیر میگذارد و فرد خیلی مهمی است. او برای برادرهایش، پدر و مادرش، گربهاش و دیگران هر کاری بتواند انجام میدهد، بنابراین مهم است.
اژدها هم سرما می خورد!
همهی آنهایی که تازگیها صاحب اژدها شدهاند، خیلی خوب میدانند که باید حسابی مراقب سلامتی اژدهایشان باشند. اگر حس کردید اژدهایتان خوابالو شده، آب بینیاش راه افتاده یا مدام عطسه میکند، ردخور ندارد که طفلکی سرماخورده است! سر سوزنی دلشوره نداشته باشید؛ ما مثل کوه پشتتان هستیم و هوایتان را داریم. اگر چند نکته و توصیه را جدی بگیرید، مثل آب خوردن اژدهایتان سرحال میشود. لطفاً داروها را هم از داروخانهی اژدهایی بخرید!