گوسفندی که عصبانی بود، خیلی عصبانی
داستان این کتاب دربارهی گوسفندی است که وقتی به خواستههایش نمیرسد عصبانی میشود و از عصبانیت و ناراحتی شاخ در میآورد، دندانهایش از دهانش بیرون میزند، گلها را لگد میکند، اردکها را میترساند، دم گاو را گاز میگیرد و...
گوسفندی که می خواست بزرگ باشد، خیلی بزرگ
برفی فکر میکرد که باید خیلی بزرگ باشد. خیلی خیلی بزرگ. برای همین شروع به خوردن همه چیز. از علف ها گرفته تا میوه ها، و بعد درختها و ساختمانها.....