فرانکلین دیگر فضولی نمیکند
تولد خرسی است و مادر خرسی از مادر فرانکلین میخواهد تا کادوی تولد خرسی را برایش پنهان کند چون نگران است که مبادا خرسی فضولی کند و بداند کادویش چیست. فرانکلین کنجکاو نمیتواند جلوی خودش را بگیرد و یک کادوی زرد رنگ در کمد پیدا میکند و فکر میکند که کادوی تولد خرسی است. فرانکلین یواشکی کادو را نگاه میکند. آیا کار فرانکین درست است؟ آیا فرانکلین میتواند این راز را نگه دارد و به بقیه چیزی نگوید؟
فرانکلین و دوربین گمشده
فرانکلین یک روز چیز مخصوصی را پیدا کرد، یک دوربین عکاسی. او تصمیم گرفت با این دوربین از دوستان خود عکس بگیرد. اما یادش افتاد که این دوربین مال او نیست ولی دوستانش به او گفتند که تو این دوربین را پیدا کردی پس دیگر مال توست. فرانکلین آن قدر با دوربین عکس گرفت که حلقه ی فیلم داخل آن تمام شد، بعد یادش افتاد از چیزی استفاده کرده که مال او نبوده، پدرش قبلا به او گفته بود که این کار درستی نیست.