هولپل تولپل دوست پر زور من
فی انگشتش را روی عکس گذاشت و گفت: «میآیی بیرون دوست من شوی؟»
هولپلتولپل کشوقوسی به خودش داد و گفت: «چه فکر خوبی! آخر اینجا توی کتاب جایم خیلی تنگ است.»
فی انگشتش را روی عکس گذاشت و گفت: «میآیی بیرون دوست من شوی؟»
هولپلتولپل کشوقوسی به خودش داد و گفت: «چه فکر خوبی! آخر اینجا توی کتاب جایم خیلی تنگ است.»