خفاش دیوانه
روزی از روزها خفاشی برای اولین بار به جنگل آمد. خفاش حرف های عجیبی می زد. حرف هایی که حیوانات جنگل به آن می خندیدند. بعد از مدتی همه فکر کردند خفاش دیوانه شده است تا آن که...
برای بوآ چی آوردی؟
امروز تولد بوآ است، او خیلی خوشحال است چون دوست دارد ببیند دوستانش برایش چه هدیههایی آوردهاند. اما بوآ با دیدن هدیهها اصلاً خوشحال نمیشود. چون هیچکدام از هدیهها به دردش نمیخورند. مثلاً او دست ندارد که پیانو بزند، یا گوش ندارد که عینک آفتابی بگذارد. بوآ غمگین و غمگینتر میشود تا اینکه میفهمد در پشکلی که سوسک آورده، بذری پنهان شدهاست. آن بذر کمکم تبدیل به درختی بزرگ و زیبا میشود و بوآ عاشق این هدیه میشود.