ماکاموشی (۱۳) در جستوجوی گنج غرقشده
واپنیرا! عجب ماجراجویی خفنی! قرار شد به جزایر موشالاپاگوس بروم تا دنبال گنجی مدفون در دریا بگردم. ولی خب من راستیراستی از مسافرت متنفرم! وسط دریا شناوربودن هیچ به مذاق موشیام خوش نمیآید. تازه بعدش شستم خبردار شد که غیر از من، تِهآ و تراپولا چند تا موش دیگر هم دنبال گنج میگردند و قرار است کلی ماجرا با هم داشته باشیم...
ماکاموشی (۱۲) ملاقات با هیولای برفی
وقتی دوست قدیمیام، پروفسور الکتریکپنجه، زنگ زد و ازم کمک خواست، فوری قبول کردم، با اینکه میدانستم باید سفر کنم آنسرِ دنیا و از قلهی اورست هم بروم بالا!
سفر تازهام خطرناک و طولانی از آب درآمد. نزدیک بود دُم بیچارهام یخ بزند که بلای بدتری هم سرم آمد. هیولایی برفی من را دزدید!
بله، روحم هم خبر نداشت چه سرنوشتی منتظرم است...
ماکاموشی (۱۰) بزن بریم با کوسهها شنا کنیم!
آسمان آبی، سواحل ماسهای... داشتم خواب خوشی میدیدم. خواب تعطیلاتی قشنگ و آرام زیر نور آفتاب. باید چند وقتی از هیاهوی شهر موشها دور میماندم. اگر تراپولا من را به یک مسافرت دیوانهوار نمیفرستاد، خواب خوشم به حقیقت میپیوست. واقعاً سفر وحشتناکی بود. یکدفعه دیدم بهجای ساحل زیبای دریا، توی یک هتل کثیفم و یک خروار کَک هم ریختهاند توی رختخوابم و توی گوشم ویزویز میکنند! آخ! یعنی واقعاً میشد از همچین مسافرتی لذت ببرم؟
ماکاموشی (۵) معمای موشالیزا
از حلکردن معما خوشتان میآید؟ من که خیلی دوست دارم. برای همین وقتی خواهرم، تهآ گفت پشت مشهورترین نقاشیِ ماکاموشی، موشالیزا، یک معما پنهان شده، فهمیدم که کار کارِ خودم است. باید معما را حل میکردم! شروع کردیم به گشتن و افتادیم به گزکردن خیابانهای نیوموشسیتی. آنوقت چیزی شگفتانگیز کشف کردیم...