ماکاموشی (۱۹) سفر به آبشار نیاگارا
به «ماکاموشی»، جزیرهی جوندگان جسور، خوش آمدید!
مـن جرونیمو استیلتُن هسـتـم. سـردبیـر پُرفـروشترین روزنـامهی جزیره ی ماکاموشی. ولی بیشتر دوست دارم داستانهای ماجراجویانه بنویسـم. کتـابهـای من تـوی مـاکامـوشـی مثل تـوپ صـدا میکنند و حـسـابـی پُرفروش انـد! ازپنیر سوئیسیِ تازه خوشـمزهتر و از پنیر چدارِ کهنه تندوتیزترند. سبیلچسب و بامزهاند، خندهدار و فرا موش نشدنی. دهنتان را آب میاندازند، به سبیلهایم قسم!
ماکاموشی (۱۸) – کاراتهموش
به «ماکاموشی»، جزیرهی جوندگان جسور، خوش آمدید!
مـن جرونیمو استیلتُن هسـتـم. سـردبیـر پُرفـروشترین روزنـامهی جزیره ی ماکاموشی. ولی بیشتر دوست دارم داستانهای ماجراجویانه بنویسـم. کتـابهـای من تـوی مـاکامـوشـی مثل تـوپ صـدا میکنند و حـسـابـی پُرفروش انـد! ازپنیر سوئیسیِ تازه خوشـمزهتر و از پنیر چدارِ کهنه تندوتیزترند. سبیلچسب و بامزهاند، خندهدار و فرا موش نشدنی. دهنتان را آب میاندازند، به سبیلهایم قسم!
ماکاموشی (۹) نبرد با گربههای راهزن
یکی از بدترین کابوسهای زندگیام به حقیقت پیوست! بالاخره افتادم به چنگ گربهها! همهچیز از آنجا شروع شد که پسرعمویم، تراپولا، راضیام کرد با همدیگر برویم به جستوجوی یک جزیرهی نقرهای شناور. سوار بالن شدیم و راه افتادیم. ولی قبل از اینکه حتی فرصت کنیم بگوییم «نونپنیرخیار» کشتی گربههای راهزن بهمان حمله کرد. گربهها ما را دزدیدند و تهدید کردند برای شام ما را میپزند و میخورند. آیا جان سالم به در میبردیم... یا سر از کاسهی سوپخوری گربهها درمیآوردیم؟
ماکاموشی (۱) چشم زمردین، جواهر گمشده
همهچیز از وقتی شروع شد که خواهرم تهآ نقشهای قدیمی و اسرارآمیز کشف کرد. نقشه جای گنجِ گمشدهای را نشان میداد. گنجی که توی یک جزیرهی دورافتاده پنهان شده بود. خواهرم توی یک چشمبههمزدن من و پسرعمویم تراپولا را انداخت توی سفر گنجیابی خودش، سفری که هیچوقت فراموشش نمیکنم ...
ماکاموشی (۲) موش و گربه در خانهی اشباح
توی یک جنگل تاریک و ترسناک گم شده بودم. موش ترسویی مثل من و همچین جایی؟! مو به تنم سیخ شده بود! این شد که به قلعهای قدیمی نزدیک جنگل پناه بردم. اولش خیال کردم خالی است، ولی بعد فهمیدم تسخیر شده و پُر از گربه است! بگذارید داستان را کامل برایتان بگویم. از آن ماجراهایی است که حسابی قِلقِلکتان میدهد باقیاش را بدانید.
ماکاموشی (۳) پنجهت رو بکش کلهپنیری!
یا خداوندگار پنیرها! عجیباً غریباً! همهی موشهای دوست و آشنا میگفتند من را اینجا و آنجا دیدهاند که فلان کار را میکنم. اما خودم یادم نمیآمد! نکند داشتم عقلم را از دست میدادم؟ یعنی بالاخره پنیر را به آب داده بودم؟ نه! خیلی زود فهمیدم چی به چی است. یک جرونیموی دیگر، درست شکل من، دوره افتاده بود و خودش را جای من زده بود. بدتر از همه «جریدهی جوندگان» را از چنگم در آورده بود. باید روزنامهام را از پنجهی حریص آن طمعکار در میآوردم. ولی آخر چطوری؟
ماکاموشی (۷) شبح مترو
عجیباً پنیرا! میگفتند سروکلهی یک شبح توی مترو پیدا شده. میگفتند مترو را تسخیر کرده. حتی از فکرش هم سیبیلهایم میلرزید. ولی مجبور بودم برای تهیهی گزارش ویژهی جریدهی جوندگان بروم دنبال این ماجرا. همه راه افتادیم که تَهوتوی ماجرا را درآوریم. همان موقع بود که فهمیدم با وحشتناکترین ماجرای عمرم طرفم... شبح مترو شبح یک گربه بود!
ماکاموشی (۶) چهار موش در اعماق جنگل تلهموش
من هیچوقت موش شجاعی نبودهام. اما یکدفعه ترسها سراسرِ زندگیام را گرفتند. برای همین تهآ و تراپولا تصمیم گرفتند درمانم کنند. من را کشاندند تا فرودگاه. من از پرواز میترسم! و بعدش هم من را بردند به اعماق جنگل تلهموش. مجبور شدم سوپ حشره بخورم، از درختهایی بهبلندی آسمانخراش بالا بروم، توی رودخانههای وحشی شنا کنم و حتی مار گره بزنم! چطور بُزدلموشی مثل من از این چیزها جان سالم به در ببرد؟!
ماکاموشی (۱۴) تعطیلات در هتل ژنده پنده
بعضی وقتها موش پُرکاری مثل من به تعطیلات نیاز دارد، سفری خوب و آرامشبخش. ولی بهحق پنیرهای ندیده و نخورده! هربار خواستم از شلوغی شهر موشها جدا شوم، یک مصیبت روی سرم هَوار میشد! واپنیرا!!!
وقتی هم که مصیبتها تمام شد، همهی جاهای خوب پُر شده بود. دست آخر از هتل ژندهپندهای سر درآوردم و هماتاقیهایم هم یک مشت موشچه از کار درآمدند! حالا بیا و درستش کن...
ماکاموشی (۴) اسم من استیلتن است، جرونیمو استیلتن!
تا حالا اسم دستیار من، پینکی پیک، به گوشِتان خورده؟ پینکی فقط چهارده سالش است، ولی یکی از باهوشترین موشهایی است که تا حالا دیدهام. حتماً دوست دارید بدانید پینکی چطور توی روزنامهی من، جریدهی جوندگان، مشغولبهکار شده. پس بهتر است این کتاب را بخوانید. داستان خیلی دراااازی دارد... پُر از خنده، ماجراجویی، هیجان و البته اتفاقات خجالتآوری که برای شخصِ شخیص جرونیمو استیلتنِ خودتان افتاده.
ماکاموشی کلاسیک – سرود کریسمس
اِبِنیزِر اسکُروج پیرموش بداخلاقی است که فقط به فکر کسبوکار و پولدرآوردن خودش است. اسکروج خیال میکند کریسمس چیزی نیست جز وقتتلفکردن. تا اینکه در یک شب کریسمس، سه شبح به سراغش میآیند و پیرموش را با خودشان به سفر میبرند، سفری به گذشته، حال و آیندهی اسکروج. شاید با این تجربه پیرموش برای همیشه تغییر کند و معنی واقعی کریسمس را بفهمد.
ماکاموشی (۸) پیتزای داغ برای کنت اشرافزاده
پسرعموی خرابکارم در سرزمین موشهای خونآشام گیر افتاده بود و قبل از اینکه حتی یک کلمه جیر بزنم، خواهرم، تِهآ، من را کشاند و به مأموریت نجات پسرعمویم برد. چه میدانستیم آنجا با چه معماهای ترسناکی روبهرو میشویم و چه موجوداتی در قلعهی کُنتِ اشرافزاده انتظارمان را میکشند؟
ماکاموشی (۱۶) معبد یاقوت آتشزا
واپنیرا! خیلی هیجانانگیز بود! من و تهآ و تراپولا و بنجامین راه افتاده بودیم دنبال یاقوت آتشزا، جواهری افسانهای که در قلب جنگل آمازون مخفی بود. ولی جستوجویمان تبدیل شد به ماجراجویی! چند تا جوندهی بدجنس و نفرتانگیز هم دنبال یاقوت میگشتند! یعنی موفق میشدیم که نگذاریم این سنگ گرانبها به پنجهی موشهای ناجور بیفتد؟
ماکاموشی (۱۵) کریسمس مبارک، جرونیمو!
آنقدر برای رسیدن کریسمس هیجانزده بودم که حتی جیرم هم درنمیآمد!
قرار بود بهترین مهمانی کریسمس در خانهی من برگزار شود. ولی در یک چشمبههمزدن مصیبت بر سرم هوار شد. پنجهام به دمم گیر کرد و سر از بیمارستان درآوردم. بعد هم سوراخموشم آتش گرفت! گندپنیرش بزنند، عجب کریسمس وحشتناکی!
ماکاموشی (۱۷) سبیلهایت را بپا، استیلتن!
به «ماکاموشی»، جزیرهی جوندگان جسور خوش آمدید! من جرونیمو استیلتن هستم. سردبیر پرفروشترین روزنامهی جزیرهی ماکاموشی. ولی بیشتر دوست دارم داستانهای ماجراجویانه بنویسم. کتابهای من توی ماکاموشی مثل توپ صدا میکنند و حسابی پرفروشاند! از پنیر سوئیسیِ تازه، خوشمزهتر و از پنیر چدارِ کهنه تندوتیزترند. سیبیلچسب و بامزهاند، خندهدار و فراموشنشدنی. دهنتان را آب میاندازند، به سیبیلهایم قسم!
ماکاموشی (۱۱) نفرین هرم پنیری
بالاخره به یکی از آرزوهایم رسیدم... رفتم مصر! قرار بود تا با یک باستانشناس خیلی معروف و نابغه مصاحبه کنم! سوار شتر شدم و از صحراهای مصر گذشتم. سری به هِرَمِ پنیری زدم. آنجا، وسط یک عالمه مومیایی و خطوط هیروگلیف عجیبوغریب، قرار بود راز عجایب هفتگانهی جهان باستان را کشف کنم! رازی سربهمُهر!