مسافر دریا
سوفیا، خرسیِ دوستداشتنیاش را در ساحل گم کرد، اما انگار هیچکسی جز دریا عروسک او را ندید...
داستانی تاثیرگذار و دلنشین که نشان میدهد، اگر چیزی در قلبمان خانه کرده باشد، هیچوقت گم نمیشود.
نامرئی
برف میبارید.
هوا خیلی سرد بود.
ایزابل که تازه به محلهی جدیدشان رسیده بود
نگاهی به دستهایش انداخت و بعد به پاهایش...
او داشت نامرئی میشد؛
نامرئیِ نامرئی!