فرانکلین رئیس بازی در می آورد
فرانکلین و خرس، دوستهای صمیمی همدیگر هستند. اما هر موقع میخواهند بازی بکنند، فرانکلین رئیس میشود و به او دستور میدهد چه کاری بکند و چه کاری نکند. فرانکلین دوست دارد به بقیهی همبازیهایش بگوید چه بازی بکنند و هر کسی چگونه بازی بکند. او دوست دارد قوانین را خودش تعیین بکند. اما همبازیها و دوستانش از این کار او ناراحت هستند.
فرانکلین دروغ می گوید
دوستان فرانکلین همه در مورد کارهایی که می توانند انجام دهند به خود می بالند. خرس می تواند به بالای بالاترین درخت صعود کند. شاهین می تواند بدون تکان دادن حتی یک پر بر روی جنگل ها به پرواز درآید.سمور می تواند یک درخت را فقط با دندان های خود خرد کند و از آن برای ساختن سد استفاده کند. فرانکلین نمی داند چه بگوید. او تمام کارهایی را که می تواند انجام دهد فراموش می کند و می می گوید که می تواند هفتاد و شش مگس را در یک چشم به هم زدن بخورد. اما او دروغ می گوید و بعد از مدتی احساس گناه می کند بنابراین تصمیم می گیرد حقیقت را به دوستانش بگوید. پدر و مادرش نیز سعی می کنند به او کمک کنند تا او توانایی های دیگرش را به آنها نشان دهد.