من بیچاره همسترم و هیچ کاره ۴
واقعا که! خیلی از خانوادهها فقط چون فکر میکنند همستر کمدردسرترین حیوان خانگی است، همستر میخرند. مثلا سوزی کوچولو دلش گربه میخواهد و مامان و بابایش که بهکلی مخالف گربهاند، دنبال راهحل دیگری میگردند: همستر! من که میگویم باید ازاینجور خانوادهها دوری کرد، چون تا به خودم بجنبم، سوزی کوچولو به کلهام روبان صورتی میبندد و حتما انتظار دارد مثل گربه برایش خرخر کنم. آنوقت است که تازه میفهمم من بیچاره همسترم و هیچکاره!
نوربرت خرگردن
نوربرت خرگردن عقل و شعور درست و حسابی ندارد. در عوض تا دلتان بخواهد پُرزور است و هیچ کس حریف هیکل قویاش نمیشود. تازه برخلاف بیشتر کرگدنها دو تا شاخ دارد با کلی سِپر و خلاصه آن قدر ترسناک است که حتی شیرها و فیل ها راهم فراری میدهد. اما حالا پرندهای کوچولو و شجاع پیدا شده که میخواهد نوربرت را سرجایش بنشاند.
اوف خرابکار ۳ به دنبال گنج میگردد
نترس! گنجها معمولا جاهای تاریک پنهان میشوند عمه اولریکه قرار است به دیدن خانواده لیو بیاید! اما انگار این بدبختی کافی نیست، چون قرار شده اوف را هم به اتاقک زیر شیروانی تبعید کنند. اوف تصمیم میگیرد هرچه سریعتر عمه خانم بیاعصاب را بفرستد پیکارش. اما حالا که عمه خانم یواشکی دنبال گنج میگردد، بهترین کار این است که اوف و لیو از او جلو بزنند و گنج را خودشان به چنگ بیاورند.
اوف خرابکار ۲ به سفر میرود
آخ جان بالاخره تعطیلات تابستانی شروع شد! خانوادهی لیو میخواهند به ایتالیای زیبا بروند. فقط حیف که بابا مجبور است خیلی یواش و لاکپشتی رانندگی کند تا اوف توی ماشین بالا نیاورد. در هتل هم لیو و خانوادهاش باید هر طور شده این جانوار پشمالوی شصت و شش میلیون ساله را از چشم بقیه پنهان کنند. اما مگر میشود؟ آن هم وقتی آدم مجبور باشد تمام مدت بشقابهای گاز گرفته را قایم کند و موهای آبی را از استخر بیرون بکشد...
اوف خرابکار ۱ جیغ همه را درمیآورد
اگر یک جانور پشمالوی شصت و شش میلیون ساله سر راهت سبز شود چه کار میکنی؟ لیو تصمیم میگیرد جانور پشمالویی را که سر راهش سبز شده با خودش به خانه ببرد، ولی پنهان کردن این دوست جدید، یعنی اوف خرابکار آنقدرها هم کار سادهای نیست. اوف توی آشپزخانه آتش روشن میکند، بشقابهای چینی خوشگل را میخورد و روی در و دیوار مدرسه نقای میکشد. و حالا...انگار بجز مامان و بابایش، دانشمندی بدجنس هم بو برده که در اتاق لیو خبرهایی هست.
اوف خرابکار ۴ دنبال دوست میگردد
برگرد، اوف! بنظرم کلکی توی کار است! لیو مشغول درس و مشقش است و دیگر هیچ فرصتی برای وقت گذراندن با اوف ندارد. حالا اوف بیچاره باید فکری به حال خودش کند. اوف هی زیمزیم میکند تا شاید از این راه دوست جدیدی پیدا کند و ناگهان امواجی دریافت میکند! یعنی ممکن است جز او موجود ماقبل تاریخ دیگری هم وجود داشته باشد؟
من بیچاره کره اسبم و هیچ کاره ۳
واقعا دیگر برایم اعصاب نمانده! ما کرهاسبها سرکش و پرزور و زیباییم، بعضیوقتها هم کمی لجباز. اما قند و عسل نیستیم! واقعا نمیدانم چرا آدمها اینجوری در مورد ما فکر میکنند. بهخصوص دخترها! مینسی میگوید تمامش تقصیر اسباببازیهایش است. من مشکلی با رفتار آدمها و حتی کلاس اسبسواری ندارم، اما گاهی خیلی حالم گرفته میشود وقتی فکر میکنم من بیچاره کرهاسبام و هیچکاره!
من بیچاره گربه ام و هیج کاره ۲
هر چه باشد لم دادن یکی از مهمترین سرگرمیهای گربههاست. دستکم برای من که اینجوری است و برای همین راستیراستی تصمیم گرفتهام همین حالا از این خانه بروم. بله، میدانم خانواده چیز خوبی است. اما باور کنید، بیکسوکاربودن خیلی بهتر از داشتن خانوادهای است که میخواهند هرطور شده به سفر بروند و فکر میکنند هر بلایی که دلشان خواست میتوانند سرم بیاورند. خیال کردهاند من بیچاره گربهام و هیچکاره!
من بیچاره بچه ام و هیچ کاره ۱
مامانبزرگ میگوید: «زن و شوهری که خانه بخرند هیچوقت از هم جدا نمیشوند.» اما انگار همیشه هم اینجوری نیست. چون مامان بزرگ خیلی زود حرفش را عوض میکند و میگوید: «ناراحت نباش عزیزدل، زندگی یعنی تغییر.» حالا تکلیف من چیست که دلم تغییر نمیخواهد؟ میخواهم همهچیز همین شکلی باقی بماند. ولی خواستههای من انگار هیچ اهمیتی ندارند. آخر من بیچاره بچهام و هیچکاره!
ایگرن شجاع
جادو دیگر به درد من نمیخورد!
مومو
زدها وقت شما را کش میروند! دخترکی به نام مومو در حاشیهی شهری بزرگ در خرابههای یک آمفی تئاتر زندگی میکند. او فقط با چیزهایی که در گوشه و کنار شهر پیدا میکند، روزگار میگذراند اما استعدادی عجیب و غریب در شنیدن درددلهای آدمها دارد.
روزی سر و کلهی عالیجنابان خاکستری پیدا میشود. آنها میخواهند وقت ارزشمند آدمها را بدزدند و برای همین هر روز که میگذرد آدمها یکنواختتر و بیروحتر میشوند. در این میان مومو تنها کسی است که حاضر شده جلوی عالیجنابان سینه سپر کند…
سه گانه فونکه – سیاه مرگ
مو از دنیای مرگ برگشته تا اشتباهش را در جان بخشیدن به حاکم ستمگر مارکله جبران کند. اگر موفق نشود ساد و تباهی دنیای کتاب را فرا میگیرد و مگی دختر مو هم به کام مرگ میافتد.