تپلی به مهد کودک می رود
روز اول مهدکودک است. تپلی میخواهد به مهدکودک برود ولی کمی میترسد وقتی به آنجا میرود خانم مربی را میبیند، دوست پیدا میکند و بازی میکند. حالا دیگر او مهدکودک را دوست دارد و منتظر است هرچه زودتر فردا شود تا دوباره به مهدکودک برود.
تپلی نگران می شود
تپلی بچهخرس شاد و شنگولی است. ولی این روزها اوقاتش خیلی تلخ است، چون پدر و مادرش میخواهند از هم جدا شوند. تپل نگران آینده است ولی با پدر و مادرش صحبت میکند، خیالش راحت میشود .
تپلی عصبانی می شود
تپلی بچهخرس شاد و سرحالی است ولی گاهی اوقات عصبانی میشود. از دست برادرش، از دست مامانش، و گاهی هم از دست خودش. گاهی هم اصلاً نمیداند چرا. ولی او باید یاد بگیرد که وقتی عصبانی شد چکار کند…