غازی که نمی خواست غاز باشد
غاز کوچولو دوست دارد مانند حیوانات دیگر جنگل باشد؛ مثلاً مانند خفاش از شاخهها سر و ته آویزان شود. مانند توکا با صدای بلند آواز بخواند. مانند پنگوئن روی برفها لیز بخورد. مانند شیر غرش کند! و … اما وقتی تلاش میکند مانند شیر غرش کند، شیر عصبانی میشود و او را دنبال میکند که ...
گلدان خالی
در روزگاران قدیم، در کشور چین پسری به نام پینگ زندگی می کرد که گل ها و گیاهان را بسیار دوست داشت. هر چه او می کاشت، به سرعت جوانه می زد و غنچه می داد و به طرز معجزه آسایی رشد می کرد. از طرف دیگر، امپراتور آن سرزمین نیز که به گل ها و گیاهان علاقه ی زیادی داشت، پیر شده بود و می خواست جانشینی برای خود انتخاب کند. امپراتور دانه های گل های فراوانی را به بچه های سراسر چین داد تا آن ها را بکارند و هرکس زیباترین گل را پرورش دهد، جانشین او شود ... اما دانه ی گل پینگ رشد نکرد و گلان او خالی ماند ...
گوسفندی که می خواست بزرگ باشد، خیلی بزرگ
برفی فکر میکرد که باید خیلی بزرگ باشد. خیلی خیلی بزرگ. برای همین شروع به خوردن همه چیز. از علف ها گرفته تا میوه ها، و بعد درختها و ساختمانها.....