من را می بخشی؟
خرسی بهسرعت از درخت پایین آمد و با عصبانیت گفت: «حالا وقت آن است که خودم را حسابی بخارانم. چوبم کجاست؟»
گوشهای فیجی قرمز شدند. او سرش را پایین انداخت و گفت: «نمیدانم.»
دوستی برای چیست؟
فیجی پرسید: «خرسی تو دوست من هستی؟»
خرسی جواب داد: «بله، من دوست تو هستم. تو هم دوست من هستی.»
فیجی پرسی: «دوستها برای چی هستند؟»
خرسی جواب داد: «خُب…»