چه کار می کنی با یک مشکل؟
ماجراهای سوفی موشه ۸ مهمان سرزده
بعد از اینکه همهی مهمانها رفتند، سوفی دفتر طراحیاش را برداشت و روی مبل راحتی نشست و مشغول طرح زدن شد. وینستون هم یک کتاب برداشت و پرید کنار او نشست. لیلیموشه باقیماندهی غذاها را جمع میکرد. جورجموشه هم ظرفها را خشک میکرد.
خانمموشه گفت: «چه مهمانی خوبی داشتیم.»
سوفی غر زد: «بهجز وقتیکه دسر را ریختم!»
ماجراهای سوفی موشه ۷ نفرین شبدر
صبح روز بعد، سوفی دیر از خواب بیدار شد. موقع خوردن صبحانه چای را روی تمام بلوزش ریخت.
با عجله رفت طبقهی بالا لباسش را عوض کند. بعد وقتی داشت دندانهایش را مسواک میزد، متوجه سوراخ لولهی روشویی نشد. آب به همه جا پاشید و سوفی را خیسِ خیس کرد. سوفی با عجله رفت تا دوباره لباسش را عوض کند…
ماجراهای سوفی موشه ۶ زمستان وقت خوابیدن نیست
سوفی مشتی برف برداشت. آن را در دستش پخش کرد و گفت: «هر ذرهی کریستال یخ را میبینی؟ اینها دانههای برف هستند!»
پیپا دانههای برف را بررسی کرد. بعد به برفی که روی تپه را پوشانده بود، خیره شد.
پیپا گفت: «فکر کن چقدر دانهی برف باید جمع بشود تا… این را درست کند!»
ماجراهای سوفی موشه ۵ جشنواره افرا
سوفی متوجه شد از غرفهی مامانش خیلی فاصله ندارند… همینطور که از میانِ ردیف غرفهها میگذشت، با خود فکر کرد مطمئنم الان سرش شلوغتر است.
کمی دورتر، در انتهای ردیف غرفهها، یکهو سوفی سر جایش میخکوب شد.
غرفهی شیرینیفروشی آنجا بود و مامانش تنها بود… هیچکس، حتی یک مشتری، جلو غرفهی لیلیموشه نبود.
ماجراهای سوفی موشه ۴ در جست و جوی برادر کوچولو
سوفی مکثی کرد تا فکر کند حالا باید کجا را بگردد؟ جویبار نزدیک خانهی هتی؟
علفهای بلندی در ساحل جویبار هست. وینستون خیلی وقتها میرود آنجا تا برای تمرین گره زدن علف پیدا کند. سوفی تندی به طرف جویبار حرکت کرد، اما وینستون آنجا هم نبود. سنگی در رودخانه پرت کرد. آبی که پخش شد، موج درست کرد. با خودش فکر کرد وینستون دیگر کجا میتواند رفته باشد؟
ماجراهای سوفی موشه ۳ دریاچه ی فراموشم نکن
سوفی پنج کتاب دربارهی موشها پیدا کرد. همهی کتابها را روی یک میز خالی گذاشت. بعد نشست و شروع کرد به ورق زدن آنها. مطالبی دربارهی چیزهایی که موشها دوست داشتند بخورند، خواند. سوفی شانههایش را بالا انداخت و گفت: «حوصلهسربر است.»
با خودش فکر کرد همه اینها را میدانند…
ماجراهای سوفی موشه ۲ توتهای سبز زمردی
رفتند و رفتند، بیشتر و بیشتر در عمق جنگل پیش رفتند. سوفی، بالا، پایین و همه طرف را نگاه کرد. سعی میکرد همه چیز را زیر نظر داشته باشد.
سوفی متوجه شد درختهای آنجا متفاوتاند. در بیشهی درختان کاج به دیدن درختهای بلوط، زبانگنجشک و برگسوزنی عادت کرده بود، اما این درختها خیلی بلند بودند و تنهشان سفید و نرم بود…
ماجراهای سوفی موشه ۱ دوست جدید
دوشنبه صبح بود. سوفی به ساعت دیواری کلاس خیره شده بود و با مدادش روی میز ضربه میزد. خانم وایز آماده شده بود درس اول را شروع کند. اووِن آنجا نبود. سوفی به طرف هتی که دو نیمکت آنطرفتر نشسته بود، نگاه کرد. آنها نیمکتِ بین خودشان را برای اوون خالی نگه داشته بودند.
چطور می توانم رویاهایم را بسازم؟
بهترین راه برای اینکه به استعدادهایت فرصت بدهی این است که تلاش کنی، اگر از شکست بترسی و قدم در راه نگذاری و چیزی را تجربه و کشف نکنی، هیچگاه نمیتوانی دنیایی تازه و زیبا بیافرینی. هربار که شکست میخوری، کمی باهوشتر، شجاعتر و قویتر میشوی. آنوقت با ارادهی محکم میتوانی راهحلهای بهتری پیدا کنی. وقتی شروع میکنی و قدم در راه میگذاری، رنگینکمانِ رویاهایت شکل میگیرند.
برایم یک ستاره بکش
کودک از نقاش میخواهد یک ستاره بکشد، پس از کشیدن آن، ستاره از او میخواهد یک خورشید بکشد. خورشید به درخت و درخت به انسان – یک زن و مرد – و داستان ادامه پیدا میکند و دوباره به ستاره میرسد.
تابستان رویایی جولیان
جولیان بیشتر از اینکه از شیر و ببر بترسد از دوچرخه می ترسد، اما چه طور می تواند این موضوع را به صمیمی ترین دوستش، گلوریا، بگوید؟ کسی که بدون دست دوچرخه سواری می کند!
جولیان، پزشک رویاها
تولد پدر است و جولیان همه کاری می کند تا هدیه ای مخصوص برای پدرش تهیه کند؛ چیزی که پدر همیشه در رویایش به آن فکر می کند. اما جولیان چه طور باید بفهمد پدرش به چه فکر می کند؟ و حالا که بالاخره فهمیده، آن قدر شجاع است که آن را به دست بیاورد؟
آمبربراون ۱۱ – اسباب کشی میکند
من، آمبر براون، حسابی بههم ریختهام در سن نُه سال و نُهماهگی فهمیدهام که همه چیز تغییر میکند؛ چه بخواهم و چه نخواهم. نمیخواهم زندگیام زیر و رو شود، اما مامان و بابا از هم جدا شدهاند . نمیخواهم دوست صمیمیام از من جدا شود، اما جاستین از شهر ما رفتهاست. تغییرهای بزرگ گاهی خوباند اما گاهی هم دردهای بزرگی با خودشان به همراه میآورند.
آمبربراون ۱۰ – خیلی خوشحال است
آمبر براون به خاطر ازدواج مامانش با مکس خیلی هیجانزده است. جاستین، بهترین دوستش هم برای شرکت در مراسم سفر کرده و به شهر او آمده است. حالا مهمترین کار سخنرانی آمبر در عروسی و خرید لباسی معرکه است؛ اما انگار نزدیک است گفتوگوی مامان و مکس به خاطر هزینهها به دعوا بکشد.