هیولای رنگها
این موجود عجیبوغریب گیج، هیولای رنگها است. نمیداند چه اتفاقی افتاده که اینطوری آشفته و هاجوواج مانده است. انگار احساساتش قاطیپاطی شده. احساسات دیگر چیست؟ چطور میشود این رنگهایی که بههم ریخته را جدا کرد؟ بیا به هیولای رنگها کمک کنیم.
ما این طوری زندگی می کنیم (شومیز)
حتماً برای همهی ما جالبه که بدونیم این سر و اون سر دنیا بچههای دیگه چطوری روزهاشونو شب میکنن. چیا میخورن، چه جوری لباس میپوشن و تو مدرسه چی کارا میکنن. این کتاب میتونه بچهها رو با یک روز از زندگی ۷ تا بچه تو سراسر دنیا آشنا کنه که البته یکیشون هم از ایرانه. کتاب رو میشه برای بچههای ۵ سال به بالا خوند.
چشم هایت را ببند
من سعی میکنم همه چیز را برای برادرم توضیح بدهم، اما او همیشه با من جروبحث میکند. به او میگویم: «میبینی؟ درخت یک جور گیاه خیلی بلند است که کلی برگ دارد.»
او توضیح میدهد: «نه اینطوری نیست! درخت یک چوب دراز است که از زمین بیرون آمده و آواز میخواند!»
هیولای رنگها به مدرسه میرود
هیولای رنگها کمی نگران است. امروز باید برای اولین بار به مدرسه برود…ولی اصلا نمیداند مدرسه چه جور جایی است.
نگران نباش هیولا! کلی ماجرای جدید در انتظارت است و کلی دوست تازه پیدا میکنی.
مهمانی عصرانه در جنگل
روزی که کیکو بهدنبال پدرش وارد جنگل شد، میخواست تا کیکی برای عصرانهی مادربررگش ببرد و فکر میکرد که آن روز هم مانند هر روز معمولی دیگری است. ولی طولی نکشید تا کیکو گم شد و بعد از جایی سر در آورد که هیچ انتظارش را نداشت! همهچیز مانند خوابوخیال بود و کیکو چشم که باز کرد دید بین حیوانات جنگل مشغول خوردن عصرانه است. مطمئن باشید که قصهی این عصرانهی جادویی شما را هم مانند کیکو شگفت زده میکند!
