من انسان هستم
من انسان هستم و باید بپذیرم ممکن است رفتارهای اشتباهی از من سر بزند،اما مهم این است که تصمیم بگیرم و چگونه نسبت به اشتباه خود واکنش مناسب نشان دهم.ما قدرت و توانایی یادگیری،رشد و بالندگی ومهرورزی را داریم.زندگی انسان ها پر از چالش ها،فرصت ها و موقعیت هاست.
پسرک، موش کور، روباه و اسب
داستانی از معصومیت، ماجراجویی و مهمترین درسهای زندگی با کلمات و تصاویری که قلب هرکسی از هر سنی را گرم میکند. این کتاب در قالب یک داستان کودکانه و ساده، مفاهیم بزرگی مثل موفقیت، شجاعت، مهرورزی و امید را به ما یادآوری میکند.
پهلوان پهلوانان
صدها سال پیش در یکی از شهرهای خراسان پهلوان بزرگی زندگی میکرد به نام پوریای ولی که نه تنها در خراسان، بلکه در سراسر ایران بزرگ آن روزگار شهرت داشت. مردم به پاس مهربانی و جوانمردیش او را بسیار دوست میداشتند و او را مربی اخلاقی انسانی هم میدانستند. در این زمان، پهلوان جوان و کوهپیکر از سیستان برای کشتی گرفتن با پوریای ولی به خراسان آمد. این خبر به او رسید و او قبل از دیدار جوان سیستانی به مسجد رفت تا نماز بگزارد. در آنجا صدای پیرزنی را شنید که دعا میکرد و از خداوند میخواست تا به پسرش نیرویی دهد تا در کشتی با پهلوان بزرگ خراسان پیروز شود...
زنان کوچک رویاهای دور و دراز: رزا پارکس
مجموعهی انسانهای کوچک رویاهای دور و دراز داستان زندگی آدمهایی است که محدودیتهای زندگی را نپذیرفتند و برای رسیدن به رویاهاشان از هیچ تلاشی دریغ نکردند. الگو قرار دادن انسانهای موفق میتواند روش مناسبی برای تشویق و ایجاد انگیزه در کودکان باشد. بخصوص که این کتابها به شکل داستانی برای کودکان بازنویسی شده و با تصویرهایی بسیار زیبا ترکیب شدهاند.
محله ی شکر خانوم
مادربزرگ علی و افسانه فوت کرده است. شکر خانوم از بچهها میپرسد مادربزرگ چه چیزهایی را دوست داشته؟ بچهها درست نمیدانند، اما شکر خانوم میداند، پس گلدانها را پر از گل شمعدانی میکند و غذای مورد علاقهی مادربزرگ را میپزد و همسایهها را دعوت میکند تا با تعریف کردن خاطرهای از او، یادش را همچنان زنده نگه دارند. داستانهای محلهی شکر خانوم سرشارند از حس زندگی و انساندوستی.
دنیا به آدم های بنفش بیشتری نیاز دارد!
سوال خیلی خوبیه! آدم بنفشها کسایی هستند که همیشه سوالهای خیلی خوب میپرسند. اونها دوستوآشنا رو کنار هم جمع میکنند. اونها مهربون و باپشتکارن. و خیلی خوشخندهان. آدم بنفشها قهرمانان همیشگیان. تو هم دوست داری یه آدم بنفش باشی؟ این قسمت خوب ماجراست.
یک دنیا دایره
اولش که به این دنیا میآییم، دایرهی دورمان خیلی کوچک است، تنها خودمون داخلش جا میشویم. اما کمکم که بزرگتر میشیم، دایرهی ما هم رشد میکند و بزرگ میشود. حالا خانواده، دوستان، همسایهها و ... همگی داخل دایره هستیم.
اگر همه این را بگویند؟
اگر به کسی بگویید اجازهی بازی با شما را ندارد، اگر به کسی بگویید ظاهرش خندهدار و مسخره است یا اینکه او به اندازهی کافی خوب و ارزشمند نیست، شاید به نظرتان برسد که آسیب چندانی به او نرسیده است، ولی فکر کنید اگر همه این را بگویند و تصور کنید که همه اینگونه صحبت کنند! اگر همه از یاد ببرند که مهربان باشند یا اگر فردی به کمک و همدلی نیاز داشت، بیتفاوت باشند، آیا این دنیا جای زیبایی برای زندگیکردن خواهد بود؟ اما اگر همه قبل از صحبتکردن و رفتارکردن فکر کنند، دنیا جای خیلی بهتری برای زندگانی میشود.
قصه ی بره ی سرخ و شاهزاده ی غمگین
کتاب روایت دختر غمگین پادشاهی است که سالها پیش مادرش را از دست داده است و هر بار که تنها میشود گوشهای مینشیند و گریه میکند. پدر هر کاری به فکرش میرسد انجام میدهد اما تلاشهای او نتیجهای ندارند. تا اینکه یک روز چوپانی به همراه یک برهی سرخی، یک دختر، یک مرد و یک زن که دستانشان به بره چسبیده و در هوا معلقاند، از راه میرسند.
چگونه می توان بال شکسته ای را درمان کرد؟
کتاب «هیچکس ندید که پرنده سقوط کند.» که در ایران با عنوان «چگونه میتوان بال شکستهای را درمان کرد؟» ترجمه شده است، داستانی درباره امید و شفابخشی است. پرندهای بر فراز شهری شلوغ به یک آسمانخراش که عکس آسمان بر دیوارههای شیشهای آن افتاده، برخورد میکند و به زمین میافتد، اما در هیاهو و شلوغی شهر، تنها یک کودک او را میبیند. ویلی با کمک مادرش او را به خانه میبرد و با همراهی خانوادهاش بال شکستهی پرنده را درمان میکند. کودک پرنده را به همان خیابانی که او را یافته بود، بازمیگرداند و پرنده دوباره پرواز میکند.
واقعاً، جدی جدی!
داستان کتاب «واقعاً، جدی جدی» در مورد بابابزرگی است که همیشه برای نوهاش شارلی، قصههای شاد و بامزه میگفت و سرگرمش میکرد. اما حالا یک مرض وحشتناک آمده سراغش و هیچکدام از ق صههایش را یادش نمیآید. دیگر حتی لبخند هم نمیزند. شارلی فکر میکند حالا نوبت اوست که حتی برای یک لحظه هم شده، بابابزرگش را شاد کند و لبخند روی لبهایش بیاورد. یعنی میتواند؟...
وقتی پدربزرگ به تو جعبهابزار هدیه میدهد
وقتی پدربزرگت برای تولدت یک جعبه ابزار به تو میدهد، با آن چه کار میکنی؟
تو برای عروسکهایت یک خانه میخواستی، اما حالا پدربزرگ به تو یک جعبه ابزار هدیه میدهد؛ حالاچهکار میکنی؟؟؟
خوب! شاید فرستادنِ جعبه به سیارهی دیگر یا دادنش به یک دایناسور تیرکس ایدهی خوبی نباشد، اما شاید با کمی صبر و دقت، با این جعبه ابزار بتوانی استعداد خودت را شکوفا کنی و حتی با راهنماییهای پدربزرگ به خانهی عروسکی که میخواستی هم برسی.
سطل مهربانی
یک روز صبح فیلیکس از خواب بیدار شد و سطلی بالای سرش احساس کرد که با اتفاقهای ناخوشایند روز، آب آن کم و کمتر میشد. فیلیکس فهمید که برای به دست آوردن شادی و داشتن سطلی پر از آب، باید با مهربانی کردن به دیگران سطل آنها را پر کند. وقتی به خوشحال کردن دانشآموزان و معلمان مدرسه پرداخت، سطل آنها پر از آب شد و پس از آن سطل خودش هم پر شد و در نتیجه آرامش و شادی بیشتری پیدا کرد. داستان فیلیکس و سطلهای مهربانی به یادمان میآورد که دستیابی به شادی و سعادتمندی از راه قسمت کردن شادمانی میان مردم دنیا ممکن خواهد بود.
هیس! ببر را بیدار نکنیم!
ببر خوابِ خواب است اما جلوی راه بقیه را گرفته! حیوانها، با بادکنکهای توی دستشان، چطوری باید از آنجا رد شوند که ببر را از خواب بیدار نکنند؟ ناگهان یک فکر خیلی خوب به ذهن قورباغه میرسد. او سوار بادکنکش میشود و از بالای سر ببر پرواز میکند. بقیهی حیوانها هم همین کار را میکنند که یکهو آن بالا اتفاقی میافتد…
راستی حیوانها میخواهند اینهمه بادکنک را کجا ببرند؟
لطفا از من بترسید
آلن عاشق این است که با دندانهای تیز و ترسناکش همهی موجودات جنگل را بترساند. او هر روز صبح که از خواب بیدار میشود، راه میافتد توی جنگل و بعد از ترساندن حیوانات به خانهاش توی مرداب برمیگردد. آلن فکر میکند دندانهایش خیلی ترسناک هستند، اما در واقع اینطور نیست! او یک راز خیلی بزرگ دارد که اگر حیوانات جنگل از آن باخبر شوند، دیگر از او نمیترسند…
گورخر گلادیاتور ۳ – گرفتاری با مصری ها
فرمانده به سمت ژولیوس خم شد و هوار زد: «چه گندکاری وحشتناکی توی ساحل زیبای ما راه انداختهاین!»
ژولیوس گفت: «ببینین من بابت ساحلتون متأسفم، ولی ما تصادفی از اینجا سردرآوردیم. ما کشتیشکستهایم!»
فرمانده سرفه کرد و ژولیوس را روی زمین هل داد. «هه! چه داستان قشنگی! شما جاسوسین و ما اینجا توی مصر همهی جاسوسها رو میکشیم!»