حرف های رنگی
پسر کوچولوی چشمبادامی انگلیسیزبان قصهی ما باید چند روزی پیش پدربزرگش بماند. پدربزرگ زبان انگلیسی بلد نیست و این دو نفر هیچ زبان مشترکی ندارند تا بتوانند چند کلام باهم صحبت کنند. پسر که حوصلهاش سر رفته، سعی می کند به نقاشیکشیدن پناه ببرد و خودش را سرگرم کند. ولی خبر ندارد که پدربزرگ هم نقاشی بلد است و این دو میتوانند به زبان رنگها باهم حرفهایی بزنند…
لوتا پیترمن (۳) چه کسی کرم ها را رقصاند؟
تا آمدیم کیک بخوریم، مامانبزرگ گفت که اول من و دوقلوها برایش کمی ساز بزنیم. قبل از زدن دوباره کمی دلشوره گرفتم چون هر وقت فلوت میزنم، اتفاق عجیبوغریبی میافتد. ژاکوب گفت که آهنگ دزدان دریایی کارائیب را بزنیم. اول من شروع کردم به فوتکردن توی فلوتم. چون فکر کردم وقتی دوقلوها شروع کنند به زدن، بههرحال کسی هیچ صدای دیگری را نمیشنود. و همین هم شد. سیمون آنقدر محکم زد روی طبلش که دستهاش شکست. و شیپور ژاکوب هم صدای فیلی را میداد که در حال جانکَندن بود.
چارلی و موشی و بابابزرگ
بچهها چارلی و موشی با ماجراهایشان دوباره برگشتند.
بابا و مامان به سفر رفتهاند و قرار است این چند روز، بابابزرگ کنار چارلی و موشی باشد. بودن در کنار پدربزرگ خیلی هیجان انگیز است.
سر و کله زدن با هم، ترانههای اشتباهی خواندن، چه کسی بزرگ است، چه کسی متوسط؟ جشن پتو و هزارتا ماجرای هیجانانگیز.
بچهها آمادهاید؟