وزن آب
شده یه کتابی زیادی به دلتون بشینه؟ شده یه قسمتهاییش رو چند بار بخونید؟ این کتاب یکی از کتابهای مورد علاقهی ماست و این قسمت یکی از قسمتهای عزیزش برامون:
مامان یک اتاق اجاره کرده،
در کاونتری.
تا وقتی تاتا را پیدا کنیم
اینجا زندگی میکنیم:
اتاقی در طبقهی چهارم ساختمانی مخروبه
که مرا یاد کلاس تاریخ میاندازد،
و یاد عکسهای سیاه و سفید
از
روستاهای
بمباران شده.
در اتاق، آشپزخانهی سفیدی هست،
درست در گوشهاش.
و تختخوابی بزرگ،
کج و کوله، درست وسط اتاق.
شبیه کوفتهای سرد
که باید با مامان شریک شوم.
میگویم:
«این که فقط یک اتاق است»
میخواهم به او بفهمانم که
ما نمیتوانیم اینجا زندگی کنیم.
و مامان میگوید:
«بهش میگویند سوییت.»
انگار یک کلمه میتواند واقعیت را تغییر دهد