شازده کوچولو
شاهکارم را نشان بزرگترها دادم و پرسیدم از دیدنش ترستان بر میدارد؟ جوابم دادند: »چرا کلاه باید آدم را بترساند؟«
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم میکرد.
ماهیگیر و بهار
همهجا پر از برف است و خبری از خورشید نیست. ماهیگیر فکر میکند حتما بهار راه خود را گم کرده، پس میخواهد برود بهار را پیدا کند و راه را به او نشان دهد. در این مسیر هم ماهی کوچکش که حالا آن را به دریا انداخته به او کمک میکند و هم پرندههایی که به هوای بهار به خانهی ماهیگیر آمدهاند...
من یک نفر هستم، اما …
هرچند دنیا با مسائل و مشکلاتی پیچیده روبهروست، اما ما میتوانیم با اقدامهایی کوچک، آغازگر اتفاقهای شیرین و تغییراتی بزرگ باشیم. ما میتوانیم قدم کوچکی برای تبدیل دنیا به مکانی بهتر، متحدتر و آرامتر برداریم و در مسیر تغییر جامعه پیش برویم؛ همچون باغی زیبا که با یک دانه شروع میشود.
خانه ی عروسکی من
دخترک حسابی حوصلهاش سر رفته و نمیداند چهکار کند. تا اینکه سروکلهی یک سیبزمینی پیدا میشود. اما نمیداند باید با آن چهکار کند، برای همین میاندازتش توی هوا. اما سیبزمینی پایین میآید و توی سرش میخورد! سیبزمینی به دختر میگوید، بچهها حوصله سربر هستند و او دلش میخواهد الان یک فلامینگو ببیند. دخترک تصمیم گرفته به سیبزمینی ثابت کند با بچهها خیلی هم خوش میگذرد. برای همین شروع میکند به انجام کارهای بامزه، ولی هیچکدام از این کارها حوصلهی آقای سیبزمینی را سر جایش نمیآورد!