راهت را پیدا کن – ماری ادلند، دخترک دانشمند
تا حالا شده کسی به رویاهات بخنده؟
کلهی ماری پر از سؤالهای جورواجور است: چرا ساعت تیکتاک میکند؟ چرا توی دماغمون مو در میآید؟ چرا به ساعت بابابزرگ نگوییم ساعت ماری؟ ماری عاشق آزمایشهای علمی است و همه چیز را با دقت میبیند و بررسی میکند اما مامان و بابا دنبال راهی میگردند تا شاید ماری دست از این همه سؤال و آزمایش بردارد….
گورخر گلادیاتور ۱ – مبارزه با رومی ها
ژولیوس گفت: «ببین، ما همهمون میدونیم که قراره بمیریم، ولی بااینحال ترجیح میدیم تو دهنت رو ببندی!»کورنلیوس همانطور که شمشیرش را بیرون میکشید، گفت: «پا شین. ما از پسش برمیآیم! تمرینهای اضافهای که این هفته کردیم، ازمون ماشینهای جنگی بهدردبخوری ساخته!»
هیچکس محلش نگذاشت.
میلوس از توی تاریکی بیرون آمد. «ما هیچ شانسی جلوی قهرمانهای بزرگ امپراتوری نداریم. شاید بهتر باشه یه بار برای همیشه فقط دراز بکشیم و بذاریم اونها کار رو تموم کنن.»
آتش خوارها
ساحل کیلی. اینجا گوشهای کوچک از جهان است. برای دنیای بزرگ هیچ نیست. یک جای پرت، ساحلی زغالسنگی کنار دریای زغالسنگی. میدانم اهمیت نداریم. شاید هیچچیز اهمیت ندارد. هر اتفاقی بیفتد ستارهها همچنان میدرخشند و خورشید میدرخشد و دنیا در آن فضای تاریک و تهی همچنان میدرخشد. اینجا من زندگی میکنم و آدمها و چیزهایی که دوستشان دارم. اگر قرار است کسی برود، من را ببر. من در ساحل کیلی کنار اقیانوس دریایی زندگی میکنم. اسم من بابی برنز است.