مجموعه دالی بازی با خانواده
ببین اینجا چه خبر است. هم مامان هست هم بابا هم خاله هم بابابزرگ. فقط مانده کودکتان را صدا بزنید تا دالی بازی لذت بخش خودش را با اعضای خانواده شروع کند.
بسته دالی بازی با آینه ۴ جلدی
مجموعه دالی بازی در آینه یعنی اینکه کودک شما تصویر به تصویر و صفحه به صفحه با دالی بازی جلو میرود تا به صفحهی آخر برسد و راز کتاب را در آینهی صفحهی آخر کشف کند. در این کشف با کودکتان همراه شوید.
فرانکلین به مدرسه می رود
در اینجا برای اولین بار در زندگی اش، "فرانکلین به مدرسه می رود". او خیلی زود از خواب بیدار شده و احساس می کند که داخل شکمش قورباغه های بازیگوشی جست و خیز می کنند! والدین فرانکلین او را تا ایستگاه اتوبوس رسانده و پیاده می کنند و سپس او را در یک بغل بزرگ می فشارند. اما فرانکلین باز هم نگران است... اگر آنقدر بچه ی باهوشی نبود که بتواند به مدرسه برود چه می شد؟ معلم او چه کسی خواهد بود؟ آیا او دوستی خواهد داشت؟
فرانکلین و محله ی دوست داشتنی اش
"فرانکلین بعد از خوردن سوپ کلم و شیرینی احساس بهتری داشت. گفت: حالا می توانم دوباره به طرحم فکر کنم. بعد از پدر و مادرش پرسید که آنها چه چیز محله را بیشتر دوست دارند. مادرش گفت: من بازارهای روز یکشنبه را بیشتر دوست دارم. فرانکلین خندید. او عاشق نخودفرنگی های شیرین خرگوش که خودش می کاشت و حشرات قهوه ای رنگ زمین موش خرما بود. پدرش گفت: من عضویت باشگاه شطرنج را دوست دارم. فرانکلین موافق بود. او هم دوست داشت عضو باشگاه شطرنج باشد."
فرانکلین فوتبال بازی می کند
در بازی وقتی توپ به دست دوستان فرانکلین می رسد، همه با عجله به آن حمله می کنند. بازیکنان توی دست و پای هم می افتند و دم و پا و گوش هایشان به هم می پیچد و همه با هم زمین می خورند. هربار، مربی به آنها می گوید که باید مثل یک تیم با هم همکاری کنند و توپ را بین خودشان بچرخانند. آیا فرانکلین، سگ آبی، خرگوش و خانم غاز موفق می شوند با یکدیگر بازی تیمی داشته باشند؟
فرانکلین دیگر فضولی نمیکند
تولد خرسی است و مادر خرسی از مادر فرانکلین میخواهد تا کادوی تولد خرسی را برایش پنهان کند چون نگران است که مبادا خرسی فضولی کند و بداند کادویش چیست. فرانکلین کنجکاو نمیتواند جلوی خودش را بگیرد و یک کادوی زرد رنگ در کمد پیدا میکند و فکر میکند که کادوی تولد خرسی است. فرانکلین یواشکی کادو را نگاه میکند. آیا کار فرانکین درست است؟ آیا فرانکلین میتواند این راز را نگه دارد و به بقیه چیزی نگوید؟
فرانکلین و قهرمان واقعی
در این کتاب داستان فرانکلین، فرانکلین و حلزون می خواهند مانند شخصیت کتاب مورد علاقه خود، داینارو، ابرقهرمان کانگورو، قهرمان شوند. آنها وقتی متوجه میشوند که دینارو برای امضای کتاب به کتابفروشی آقای هرون میرود، هیجانزده میشوند و جفت هیجانزده برای ملاقات با قهرمان خود به بیرون میروند. اما، در راه، فرانکلین و حلزون برای کمک به یک دوست نیازمند توقف می کنند - و متوجه می شوند که برای ساختن یک ابرقهرمان نیازی به قدرت های فوق العاده نیست.
فرانکلین نمایش می دهد
فرانکلین متن نمایش را حفظ کرده اما نگران است که وقت اجرا، به خاطر ترس از صحنه زبانش بند بیاید و نتواند حرف بزند. آیا موفق میشود ترس از صحنه را شکست بدهد؟