لیزه لوته حوصله نداره!
آخجان، بادبادک بازی!
لیزه لوته میخواست بادبادک جدیدش را هوا کند، که یکهو شُرشُر باران بارید. لیزه لوته مجبور شد توی خانه بماند .حالا باید چه کار کند تا حوصلهاش سر نرود؟
تو خاص هستی
کیتی در آینه به خودش نگاه میکند و به نظرش پوست ساده و حوصلهسربری دارد. او خیلی دلش میخواهد مثل بقیهی دوستانش یکعالمه رنگیرنگی باشد. یکهو فکری به ذهنش میرسد، سراغ مداد و جوهر و رنگ میرود و اینطوری میخواهد خودش را هم رنگارنگ و زیبا کند. آیا حالا کیتی بهنظر خودش زیبا و خاص است؟
قایم موشک گاوی
بِسی کجاست؟ آقای مزرعهدار داشت گاوهایش را میشمرد، اما بِسی فکر کرد که دارد قایمموشکگاوی میکند. بسی بازی را خیلی جدی گرفت و اصلا دلش نمیخواست لو برود، برای همین از مزرعه دور شد.
من هم چسبیدهام به تو
خرسی و سنجابی باهم یک گروه باحال هستند. تا اینکه یکهو سر و کلهی مرغی پیدا میشود. اوه اوه! مرغی خیلی دلش میخواهد بیاید توی گروه خرسی و سنجابی! یعنی این دوتا دوست جونجونی با مرغی میشوند یک گروه سهتایی؟
حرفهایت را مزه مزه کن
هر خوراکی، طعم و مزهی خودش را دارد.
اما تا حالا شده با خودت فکر کنی
شاید حرفهای ما هم مزههای جورواجوری داشته باشند؟
یعنی گاهی طعم آبنبات ژلهای بدهد
و گاهی هم بستنی توتفرنگی خامهای
و البته کلی طعم و مزهی دیگر!
مامانِ الیزابت کوچولو میگوید که او باید حرفهایش را مزهمزه کند!
چی؟! حرفهایم را مزهمزه کنم؟!
آدمهای معمولی جهان را تغییر میدهند – این منم آلبرت انیشتین
«آلبرت اینشتین» از همان ابتدای کودکی کارهایش را به روشی خارقالعاده انجام میداد. او به جای فکر کردن به کمک کلمهها، به وسیلهی تصاویر فکر میکرد و این روش ویژهی فکر کردنش به او کمک کرد تا مفاهیم بزرگی را مثل ساختار موسیقی و یا اینکه چرا قطبنماها همیشه به سمت شمال هستند درک کند و کمکم در تلاش برای کشف رازهای هستی بربیاید. بقیهی مردم او را فقط یک خیالباف میدیدند، اما اینشتین به خاطر کنجکاوی و شیوهی خاص تفکرش، توانست به یکی از بزرگترین دانشمندان جهان تبدیل شود.
طناب نامرئی
«این کتاب به زیباترین شکل میکوشد قدرت و انرژی شگفتانگیز عشق را که موهبت خداوند است، به کودکان بیاموزد.»
امید تازه
موش کوچولو توی لانهاش در زیرزمین دراز کشید و سرش را هم بین پنجولهایش گرفت. او خیلی خوشحال نیست. یعنی چی شده؟ مامان میگوید که او به امید نیاز دارد...
هدیه ی خوش مزه
سال نو مثل همیشه از راه رسیده! موش کوچولو امسال نقشهی معرکهای دارد. او دلش میخواهد یک هدیهی عالی به مامانش بدهد؛ آن هم خوشمزهترین، بزرگترین و...
لیزه لوته ناقلا شده!
لیزه لوته خیلی ناقلا شده بود!
او یک جایی قایم میشد و منتظر میماند تا سروکلهی آقای پستچی پیدا شود. بعد هم از مخفیگاهش بیرون میپرید و ماغ بلندی میکشید و چهارنعل میدوید تا او را از مزرعه فراری بدهد. اوه! همهی بستههای پستی هم خردوخاکشیر میشد.
یک روز جادویی که قرار بود هیچ کاری نکنم!
تبلتم افتاد توی برکه! بدون تبلت هیچ کاری نداشتم بکنم. انگار نهال کوچکی بودم که بیرون از خانه وسط طوفان گیر افتاده باشد. احساس کردم در آن نزدیکی، چیز خاصی وجود دارد... دنیای اطرافم یواش یواش داشت تغییر میکرد!
به همراه داشتن کلاه ضروری است!
شما صمیمانه دعوت میشوید به مهمانی کلاه؛ بزرگترین و بهترین مهمانی قرن! اما باید قوانین مهمانی را دقیق رعایت کنید! فقط حواستان حسابی جمع باشد که غافلگیر نشوید ...
لیزه لوته مریض شده!
لیزه لوته بیحال بود و رنگ و رویش هم پریده بود!
عچوووو! انگاری سرما خورده.
خانم مزرعهدار چندتا روش خانگی برای درمان سرماخوردگی بلد بود، اما لیزه لوته بهتر نشد که نشد.