نجات یک بادبادک
بردن سیرک به کتابخانه؟ هرگز!
خب فرض کنیم وقتی مامان میگه وسایلتون رو جمع کنید میخوایم بریم ساحل منظورش پیانو هم بوده. اصلاً فرض کنیم کتابخونهها هم اجازه میدن با یه سیرک درست و حسابی داخل بشی. باشه قبول، مدرسهها هم که اجازهی ورود تمساح میدن. خب حالا اگر اینکارا رو بکنیم چی میشه؟ به نظر شما برای خودمون دردسر درست نکردیم؟ حتماً برای مادر و پدرا زیاد پیش اومده که مجبور باشن کلی برای بچههای کوچیکشون توضیح بدن که نمیشه اون چیزایی که میخوای با خودت بیاری فلان جا. اگه براتون پیش اومده ما خوندن این کتابهای خیلی بامزه رو بهتون پیشنهاد میکنیم. اگر پیش نیومده هم همینطور. بخونید و بخندید و حسابی با بچهها دربارهی اتفاقات مشابه شوخی کنید. آخه بچهها شوخی و خنده رو خیلی خیلی دوست دارن.
دکمه های نقره ای
در فاصلهی ۱ دقیقه چه اتفاقهایی ممکن است بیافتد؟ ساعت ۹:۵۹ صبح، درست وقتی جودی داشت آخرین دکمهی نقرهای را روی چکمهی اردکی که نقاشی کرده بود میکشید، برادرش اولین قدمش را برداشت. اما میخواهید بدانید درست در همان لحظه بیرون، روی بام، توی پیادهرو، توی خیابان و یا حتی یک خیابان آنطرفتر چه خبر بود؟ و یا حتی خیلی جاهای دیگر… شاید برای بچهها هم مثل ما جالب باشد که بدانند توی یک دقیقه چه اتفاقهایی ممکن است در دنیای به این بزرگی بیافتد. و آنوقت زندگی را حتی برای لحظهای از زاویهی بالاتر ببینند و این جالبترین اتفاقی است که با خواندن این کتاب و تماشای تصاویرش ممکن است برای شما و بچهها بیافتد که البته اتفاق کمی نیست.
یک داستان محشر
داستان ژورف در مورد پسری است که وقتی خیلی کوچولو بود پدربزرگش براش یه روانداز محشر درست کرد. رواندازی که با بزرگتر شدن ژوزف دیگه براش اندازه نبود، اما پدربزرگ ازش یک کت محشر درست کرد. کت تبدیل شد به جلیقه و جلیقه به کراوات، اما ژوزف هنوز اونو خیلی خیلی دوست داشت.
داستان این کتاب لطیف و مهربونه و خوندنش به بچهها و بزرگترها خیلی حال خوبی میده. بهخصوص که باعث میشه بچهها قدر وسایلشون رو بیشتر بدونن و بخوان که از اونا طولانیتر استفاده کنند.
در قسمت پایین تصویرهای کتاب، به صورت موازی با داستان ژوزف، داستان یه سری موش پیش میره که دیدنش خالی از لطف نیست و میشه با اون تصویرها هم کلی قصه سر هم کرد.
روباه قرمز خوندن این کتاب رو به همهی ۳ سال به بالاها پیشنهاد میده.
بردن پیانو به ساحل؟ هرگز!
خب فرض کنیم وقتی مامان میگه وسایلتون رو جمع کنید میخوایم بریم ساحل منظورش پیانو هم بوده. اصلاً فرض کنیم کتابخونهها هم اجازه میدن با یه سیرک درست و حسابی داخل بشی. باشه قبول، مدرسهها هم که اجازهی ورود تمساح میدن. خب حالا اگر اینکارا رو بکنیم چی میشه؟ به نظر شما برای خودمون دردسر درست نکردیم؟ حتماً برای مادر و پدرا زیاد پیش اومده که مجبور باشن کلی برای بچههای کوچیکشون توضیح بدن که نمیشه اون چیزایی که میخوای با خودت بیاری فلان جا. اگه براتون پیش اومده ما خوندن این کتابهای خیلی بامزه رو بهتون پیشنهاد میکنیم. اگر پیش نیومده هم همینطور. بخونید و بخندید و حسابی با بچهها دربارهی اتفاقات مشابه شوخی کنید. آخه بچهها شوخی و خنده رو خیلی خیلی دوست دارن.
یک داستان محشر
داستان ژورف در مورد پسری است که وقتی خیلی کوچولو بود پدربزرگش براش یه روانداز محشر درست کرد. رواندازی که با بزرگتر شدن ژوزف دیگه براش اندازه نبود، اما پدربزرگ ازش یک کت محشر درست کرد. کت تبدیل شد به جلیقه و جلیقه به کراوات، اما ژوزف هنوز اونو خیلی خیلی دوست داشت.
داستان این کتاب لطیف و مهربونه و خوندنش به بچهها و بزرگترها خیلی حال خوبی میده. بهخصوص که باعث میشه بچهها قدر وسایلشون رو بیشتر بدونن و بخوان که از اونا طولانیتر استفاده کنند.
در قسمت پایین تصویرهای کتاب، به صورت موازی با داستان ژوزف، داستان یه سری موش پیش میره که دیدنش خالی از لطف نیست و میشه با اون تصویرها هم کلی قصه سر هم کرد.
روباه قرمز خوندن این کتاب رو به همهی ۳ سال به بالاها پیشنهاد میده.
قلب و بطری
کتاب قلب و بطری دربارهی دختربچهای است که در بزرگسالی قلبش را در یک بطری میگذارد. او قبلاً دختری بود مثل دخترهای دیگر؛ سرش پر از کنجکاوی درباره شگفتیهای دنیا. به ستارهها و به شگفتیهای دریاها فکر میکرد. و با پیدا کردن هر چیزی خوشحال میشد. او یک روز فکر کرد بهتر است قلبش را جای امنی بگذارد. برای همین آن را در یک بطری گذاشت اما بعد از آن هیچچیز مثل قبل نبود. دیگر ستارهها را از یاد برد. و به دریا توجهی نداشت. دیگر برای شگفتیهای دنیا کنجکاوی نشان نمیداد. اصلاً هیچچیز برایش مهم نبود. ولی دستکم قلبش جای امنی بود. تا اینکه یک روز چشمش به پسربچهای افتاد که هنوز درباره شگفتیهای دنیا کنجکاو بود.
سهگانهی تصویری سفر ۱ – سفر
در سه گانهی تصویری آرون بکر، ما با واژه و جمله سر و کار نداریم. همه چیز در تصاویر گویاست. دختری که از تنهایی، حوصلهاش سر رفته یک مداد قرمز به دست میگیرد و به دنیای خیال نقاشیهایش قدم میگذارد.
خط سفید بین ما
گاهی بچه ها خط کشی ها و قوانین دنیای بزرگ تر ها را به هم می زنند. آن ها به ما یادآوری می کنند قوانین، قراردادهایی خودساخته است.
اما این قواعد می تواند به هم بخورد تا آرامش و آسایش بیشتری برای مان ایجاد شود.
این قوانین گاهی عذاب آور است. یعنی زندگی ما چنان تحت تاثیر قرار آن ها قرار می گیرد که جسم و بدن و روح و جان مان همگی آزرده می شود.
اودو شیری که دیگر تنها نیست
اودو شیری است که هر چه برای خوشبخت بودن لازم است دارد. مثلاً خانهای بزرگ، ننو و حتی یک دستگاه پشمکساز…
فقط یک مشکل وجود دارد و آن هم این است که او خیلی خیلی تنهاست. از آنجایی که پدر اودو همیشه رئیس بود او هم تصمیم میگیرد کسی را استخدام کند تا از تنهایی درآید. اما انگار این راهحل مناسبی نیست و او باید به دنبال پیدا کردن دوست و همخانه باشد نه کارمند…
روزی که الکساندر به گردش رفت
چه کسی قایق را غرق کرد؟
کتاب میگوید؛ هر وقت مقابل ماجرایی قرارگرفتید در موردش فکر کنید و دنبال علت آن باشد. گاهی علت حادثهای بزرگ میتواند موضوع کوچکی باشد.