بابایی و اولین روز مدرسه
وقت مدرسه رفتن رسیده! در اولین روز مدرسه، بابای الیور اصلا آماده نیست…نگران است، دلش درد میکند و دوست دارد در خانه بماند. ولی الیور زیر بار نمیرود. اگر اولین روز مدرسه واقعا سرگرمکننده باشد، چی؟ اگر شروع سال تحصیلی هیجانانگیز باشد، چی؟
چطوری معذرت بخواهیم؟
تو هم ممکن است اشتباه کنی! فرقی نمیکند بزرگ باشی یا ریزهمیزه. وقتی کاری میکنی که دیگران را میرنجاند، بهتر است معذرت بخواهی...ولی آخه چطوری؟!
ماااا!
گاوِ داستان ما همینطور که داشت توی مزرعه قدم میزد، دید آقای کشاورز مزرعه، ماشینش را همانجا پارک کرده و روی آن نوشته فروشی! گاو هیجانزده سوار ماشین شد و از تپهها پایین رفت. ماااااا…
یکدفعه سرعت گرفت و سرعت گرفت تا اینکه کنترل ماشین را از دست داد و ناگهان بوووووم…