Showing all 8 resultsSorted by latest

فیلترها

کارآگاه زبل ردپایی در برف

50,000 تومان

رزاموند بیشتر وقت‌ها عجیب‌وغریب است. امروز یکی از آن وقت‌ها بود. با سورتمه، چهار تا گربه‌اش را پشت سرش می‌کشید: خپل، مخمل، گوله، تیله.

رزاموند به طرف کارآگاه برفی رفت و به او گفت: «هدیه‌ی تولدت را گم کرده‌ام.»

کارآگاه زبل در خرابه

50,000 تومان

مادر عزیزم

من دنبال پرونده‌ای هستم که اگر بگویم، باور نمی‌کنی.

پس چیزی درباره‌اش نمی‌نویسم.

زود برمی‌گردم.

دوستت دارم.

امضا: کارآگاه زبل

کارآگاه زبل سرنخ الکی

50,000 تومان

نمی‌توانستم تکه‌کاغذ گمشده را پیدا کنم. به تکه‌هایی که توی دستم بود، نگاه کردم. من، کارآگاه زبل، به فکر فرو رفتم. بعد گفتم: «من همه‌اش به چیزی که توی دستم بوده، نگاه کرده‌ام. شاید باید به چیزی نگاه کنم که توی دستم نیست.»

آنی پرسید: «آخه چطور ممکن است چیزی را که نیست، نگاه کنی؟»

کارآگاه زبل کلید گمشده

12,000 تومان

من، مایکل، کارآگاهِ زبل هستم. من از هیچ‌چیز نمی‌ترسم، جز یک چیز. امروز به مهمانی دعوت شده‌ام، برای جشن تولد آنی. آنی یک سگ دارد به اسم گرگی، که ازش می‌ترسم. اما مشکلی پیش آمده است!


کارآگاه زبل مار سربه‌نیست شده

20,000 تومان

من و تافی قدم‌زنان به خانه‌ی رُزاموند رفتیم. حالا دیگر باران سختی می‌بارید. شاید راستی راستی مهمانی به هم می‌خورد. واردِ حیاط خانه‌ی رزاموند شدیم. بالاخره یک خبر خوب: هیچ نشانه‌ای از مهمانی نبود. فقط رزاموند را دیدیم و… سه تا مار واقعاً گُنده‌مُنده و وحشتناک توی سه قفس جدا…


کارآگاه زبل لیست گمشده
بستن

کارآگاه زبل لیست گمشده

50,000 تومان

دو تکه کاغذ برداشتم با یک خودکار. روی یک کاغذ نقشه را کشیدم. روی آن یکی نوشتم:

مادر عزیزم چیزی گم شده. وقتی پیدایش کنم، برمی‌گردم.

دوستت دارم.

مایکل، کارآگاه زبل

کارآگاه زبل نقاشی گمشده

50,000 تومان

من مایکل، کارآگاه زبل هستم. هیچ دستیاری ندارم و تنها کار می‌کنم. به خانه‌ی آنی رفتم. آنی گفت: «یک نقاشی از سگم کشیدم، گذاشتم روی میز ولی ناپدید شد». گفتم: «فقط بگو ببینم این خانه در مخفی یا دالان پنهانی ندارد؟»


کارآگاه زبل بوقلمون غول‌پیکر

25,000 تومان

اخبار را گرفتم. تصویر یک بوقلمون غول‌پیکر را نشان می‌داد که در پارکینگ یک فروشگاه روی سقف ماشینی نشسته. صدای تلویزیون را زیاد کردم.

شنیدم که می‌گویند «غوغا» به پا شده.

شنیدم که می‌گویند: «بگیریدش! بگیریدش!»

آهی کشیدم. پرنده‌ی طفلکی!