کارآگاه زبل پادشاه سوئد
مایکل عزیز
من در نروژ هستم. امروز توی این قصر بودم. شاه را ندیدم. کارآگاهی هم اینجا ندیدم. یک چیزی توی سفرم گم کردهام. نمیدانم کجا. به کمک تو احتیاج دارم. اگر کمک نکنی، باید از پادشاه سوئد کمک بخواهم که این پرونده را قبول کند.
کارآگاه زبل در خرابه
مادر عزیزم
من دنبال پروندهای هستم که اگر بگویم، باور نمیکنی.
پس چیزی دربارهاش نمینویسم.
زود برمیگردم.
دوستت دارم.
امضا: کارآگاه زبل
کارآگاه زبل ردپایی در برف
رزاموند بیشتر وقتها عجیبوغریب است. امروز یکی از آن وقتها بود. با سورتمه، چهار تا گربهاش را پشت سرش میکشید: خپل، مخمل، گوله، تیله.
رزاموند به طرف کارآگاه برفی رفت و به او گفت: «هدیهی تولدت را گم کردهام.»
کارآگاه زبل سرنخ الکی
نمیتوانستم تکهکاغذ گمشده را پیدا کنم. به تکههایی که توی دستم بود، نگاه کردم. من، کارآگاه زبل، به فکر فرو رفتم. بعد گفتم: «من همهاش به چیزی که توی دستم بوده، نگاه کردهام. شاید باید به چیزی نگاه کنم که توی دستم نیست.»
آنی پرسید: «آخه چطور ممکن است چیزی را که نیست، نگاه کنی؟»
کارآگاه زبل عملیات مخفی
مادر جان،
من امشب بیرون میخوابم.
یک پتو با خودم برمیدارم
و چند تا پنکیک.
برمیگردم.
کارآگاه زبل کلید گمشده
من، مایکل، کارآگاهِ زبل هستم. من از هیچچیز نمیترسم، جز یک چیز. امروز به مهمانی دعوت شدهام، برای جشن تولد آنی. آنی یک سگ دارد به اسم گرگی، که ازش میترسم. اما مشکلی پیش آمده است!
کارآگاه زبل لاکپشت فسفسو
مادر عزیزم
من پروندهای توی دستم دارم. دارم به یک لاکپشت کمک میکنم. امیدوارم این پرونده سرعتش بیشتر از سرعت لاکپشت باشد.
دوستت دارم، مایکل، کارآگاه زبل
کارآگاه زبل مار سربهنیست شده
من و تافی قدمزنان به خانهی رُزاموند رفتیم. حالا دیگر باران سختی میبارید. شاید راستی راستی مهمانی به هم میخورد. واردِ حیاط خانهی رزاموند شدیم. بالاخره یک خبر خوب: هیچ نشانهای از مهمانی نبود. فقط رزاموند را دیدیم و… سه تا مار واقعاً گُندهمُنده و وحشتناک توی سه قفس جدا…
کارآگاه زبل لیست گمشده
دو تکه کاغذ برداشتم با یک خودکار. روی یک کاغذ نقشه را کشیدم. روی آن یکی نوشتم:
مادر عزیزم چیزی گم شده. وقتی پیدایش کنم، برمیگردم.
دوستت دارم.
مایکل، کارآگاه زبل
کارآگاه زبل نقاشی گمشده
من مایکل، کارآگاه زبل هستم. هیچ دستیاری ندارم و تنها کار میکنم. به خانهی آنی رفتم. آنی گفت: «یک نقاشی از سگم کشیدم، گذاشتم روی میز ولی ناپدید شد». گفتم: «فقط بگو ببینم این خانه در مخفی یا دالان پنهانی ندارد؟»
کارآگاه زبل هشتپای بنفش
توی اتاق قدمی زدم و همهجا را با دقت نگاه کردم. گفتم: «توی این اتاق اثری از هشتپا نمیبینم. آخرینبار، آن را کی دیدی؟» اُلیور شانهاش را بالا انداخت و گفت: «دقیق یادم نیست. دیروز وقتی از بازی برگشتم، از جیبم درش آوردم و…»
کارآگاه زبل بوقلمون غولپیکر
اخبار را گرفتم. تصویر یک بوقلمون غولپیکر را نشان میداد که در پارکینگ یک فروشگاه روی سقف ماشینی نشسته. صدای تلویزیون را زیاد کردم.
شنیدم که میگویند «غوغا» به پا شده.
شنیدم که میگویند: «بگیریدش! بگیریدش!»
آهی کشیدم. پرندهی طفلکی!