کودکانههای بامداد – ملکه ی سایه ها
روزی روزگاری خواهر و برادری بودند که باهم کبوترها را در آسمان نگاه میکردند. برادر به خواهرش گفت دلت میخواست جای کبوترها باشی؟ خواهر گفت بله. و برار به او گفت پس بال بزن و برو. و خواهر کبوتری شد و پرواز کرد و رفت. و برادر از آن پس جستجویش را برای بازیافتنش در کاخ ملکهی سایهها و آزاد کردنش از بند او آغاز کرد.
کودکانههای بامداد – قصهی دخترای ننه دریا
قصه پسرای عموصحرا که دل به دخترای ننه دریا بستهاند اما ننه دریا که دلش سیاه و حسود است نمیگذارد که صدای دخترای ننه دریا به گوش پسرای عموصحرا برسد.