ببو
روزگاری در سرزمینی دوردست پسرکی با مادرش زندگی می کرد به نام خوان. اما همه به او ببو می گفتند یعنی خنگ و حواس پرت. پسرک دست به هر کاری می زد خرابکاری می کرد, به همین دلیل کسی کاری به او نمی داد و او معمولاً بیکار بود. اما یک روز مادرش از بیکاری او خسته شد و او را فرستاد تا برای خود کاری پیدا کند. به این ترتیب خرابکاریها و کارهای خنده دار او دوباره شروع شد ولی عاقبت همین کارهای خنده دار به نفع او و مادرش تمام شد. تصاویر زیبا و متناسب کتاب نیز کارهای پسرک را به زبان تصویر بازگو می کند.