فرانکلین و دوربین گمشده
فرانکلین یک روز چیز مخصوصی را پیدا کرد، یک دوربین عکاسی. او تصمیم گرفت با این دوربین از دوستان خود عکس بگیرد. اما یادش افتاد که این دوربین مال او نیست ولی دوستانش به او گفتند که تو این دوربین را پیدا کردی پس دیگر مال توست. فرانکلین آن قدر با دوربین عکس گرفت که حلقه ی فیلم داخل آن تمام شد، بعد یادش افتاد از چیزی استفاده کرده که مال او نبوده، پدرش قبلا به او گفته بود که این کار درستی نیست.
فرانکلین یک حیوان خانگی می خواهد
فرانکلین گاهی فکر میکرد که یک حیوان خانگی دارد. او سام، سگ پنبهایش را برای پیاده روی بیرون میبرد. در خیالش سام با شیطنت این طرف و آنطرف میدوید. اما همهی این ها خیال بود. فرانکلین یک حیوان خانگی واقعی میخواست.
فرانکلین به مدرسه می رود
فرانکلین می تواند با انگشتهایش تا ده بشمارد. او میتواند بدون کمک مادرش زیپ شلوار و دکمه ی پیراهنش را بندد. او حتی می تواند بند کفشش را خودش ببندد. ولی فرانکلین کمی نگران است. چون مدرسه ها به زودی باز میشوند و او باید برای اولین بار به مدرسه برود.
فرانکلین با بچه های مدرسه به اردو می رود
فرانکلین قرار است به اردو برود. اما خیلی نگران است. نمیداند در اردو باید چه کارهایی بکند و چه کارهایی نکند. این اولین بار است که او قرار است به جایی خارج از مدرسه برود و با محیط جدیدی آشنا بشود. شما میتوانید در این سفر او را همراهی کرده و به او کمک کنید؟