خوابی پر از گوسفند
شبهایی که خواب به چشمانتان نمیآید، گوسفندهای خواب من را بشمارید. هروقت خوابتان برد، همهی آنها مال شما میشوند؛ البته با تمام دردسرهایشان.
خوابهای خوب ببینید و مراقب گوسفندهای من باشید!
طناب نامرئی
«این کتاب به زیباترین شکل میکوشد قدرت و انرژی شگفتانگیز عشق را که موهبت خداوند است، به کودکان بیاموزد.»
چه فکر خوبی!
آن روز اصلاً مثل همیشه نبود!
پرندهها خوشحال نبودند، آسمان قشنگ نبود و مهمتر از همه این که کوکیهم اصلاً خوشحال نبود. او فقط به یک چیز فکر میکرد، من اصلاً از این گوشها خوشم نمیآید.
کافیه بپرسی!
متفاوت باش، شجاع باش، خودت باش.
چطوری معذرت بخواهیم؟
تو هم ممکن است اشتباه کنی! فرقی نمیکند بزرگ باشی یا ریزهمیزه. وقتی کاری میکنی که دیگران را میرنجاند، بهتر است معذرت بخواهی...ولی آخه چطوری؟!
شیر و یک سوال موشی!
«مهم نیست چقدر بزرگ باشیم، همهی ما میتوانیم به رؤیاهایمان برسیم فقط باید آنقدر شجاع باشیم که به دنبال آنها برویم.»
سنجاب ها وارد می شوند …
دو سنجاب شکمو به نامهای «سایریل» و «بروس» باهم سر آخرین میوهی کاج مسابقه میدهند. با آنها همراه شوید و مسابقهشان را خوب تماشا کنید! داستانی جذاب و خواندنی دربارهی دوستی و تقسیمکردن.
ایزی و راسو
ایزی از مه میترسد؛ از سایه، از عنکبوت، حتی از دوستی با دیگران! ولی دوست عروسکی او، راسو، هرگز نمیترسد. هروقت راسو همراه ایزی است، ایزی میتواند بر ترسهایش غلبه کند .. تا اینکه راسو گم میشود! ایزی اگر بخواهد راسو را پیدا کند، باید خودش به تنهایی اینکار را بکند.
جهان مال من است
من و بابا از خانه میزنیم بیرون و با ماشین توی خیابان راه میافتیم …اما یکدفعه ماشینمان خراب میشود! بابا توی یک چشمبههمزدن دوچرخه جور میکند. یک روز و دو روز و سه روز رکاب میزنیم …بعد باد تایر دوچرخه هم خالی میشود! میدانی قایق ما را به کجاها میبرد؟ هورا! مطمئنم بابا کلی فکر بکر دیگر هم دارد؛ چون جهانگردها هیچوقت ناامید نمیشوند ...
خوابی پر از گوسفند
شبهایی که خواب به چشمانتان نمیآید، گوسفندهای خواب من را بشمارید. هروقت خوابتان برد، همهی آنها مال شما میشوند؛ البته با تمام دردسرهایشان.
خوابهای خوب ببینید و مراقب گوسفندهای من باشید!
نهنگی که بیشتر میخواست
داستان موزون و زیبایی که ارزش بخشش و مهربانی را به کودکان نشان میدهد.
کافیه بپرسی!
متفاوت باش، شجاع باش، خودت باش.
شبکه نامرئی
در این کتاب کودکان و بزرگسالان معجزهی عشق و ضربان زندگی را بهتر درک میکنند و میکوشند با کشف این رشتههای نامرئی بیشتر هوای آدمهای دور و برَشان را داشته باشند.
نامرئی
برف میبارید.
هوا خیلی سرد بود.
ایزابل که تازه به محلهی جدیدشان رسیده بود
نگاهی به دستهایش انداخت و بعد به پاهایش...
او داشت نامرئی میشد؛
نامرئیِ نامرئی!