دفترچه خاطرات جغد ۳ عروسی در سرزمین درختی
زندگی هوهویی اِوا بالقلنبه واقعاً هوهویی است. او همهی همهچیز را برای دفترچهخاطراتش تعریف میکند. اگر میخواهید همهی بالبالیهای زندگی هوهوییاش را بخوانید، دفترچهخاطراتش را کش بروید!
پسری که خواب اژدها می دید (۴)
حتی موقع گرگومیش غروب هم اژدهاها از پوشش ابرها پایین نمیرفتند، تا اینکه درست به بالای خانهی مامانی و بابابزرگ میرسیدیم. مردم روستایمان آنقدر سرگرم شلوغیهای روزمرهشان بودند که متوجه نمیشدند در کنار اژدهاهای کوچکِ تازه از میوه بیرون آمده زندگی میکنند! اما ما نمیخواستیم ریسک کنیم…
جناب گورکن ۴ آینه ی جادویی
جناب گورکن سالهای سال است که در هتل بوبلی کار میکند. او مدیر مناسبتهای خاص است؛ یعنی مهمانیها و مراسم شادی را در هتل برگزار میکند.
جناب گورکن ۳ شاهزاده خانم سخت گیر
جناب گورکن سالهای سال است که در هتل بوبلی کار میکند. او مدیر مناسبتهای خاص است؛ یعنی مهمانیها و مراسم شادی را در هتل برگزار میکند.
من صندلی نیستم
از این بدتر هم میشود که کسی با صندلی اشتباهتان بگیرد؟ اگر یک راسوی بدبو از راه برسد و روی شما بنشیند، چی؟ یا اگر دوتا اسب آبی رویتان بنشینند و لهتان کنند، چهکار میکنید؟ از همه بدتر اگر با یک شیر گرسنه روبهرو شوید، آنوقت چه به سرتان میآید؟
انگار کسی حواسش نیست که این زرافهی طفلکی اینجا نایستاده تا دیگران رویش بنشینند...
دری و بره ی سیاه کوچولو
این بار دُری وروجک قرار است توی مدرسه خواندن یاد بگیرد. اما روخوانیِ او نسبت به بقیهی بچهها ضعیفتر است برای همین نمیتواند با دوست صمیمیاش رُزابل همگروهی شود تا با هم کتاب بخوانند. رُزابل میتواند داستانِ بلند بخواند و دُری و جورج باید داستانهای ساده و کوتاه بخوانند.
یک روز که دری در حال خواندن کتابی بود، توی دنیای خیالاتش میرود و وارد داستان میشود. در آنجا از آقای ناگی کمک میخواهد تا بتواند بدون دردسر خواندن و نوشتن را یاد بگیرد اما در همان لحظه سروکلهِی خانم گابلگراکر پیدا میشود تا دوباره دُری را به دردسر بیندازد. یک برهی سیاه هم از توی داستان بیرون آمده و حالا دردسرهای جدید دری شروع میشود.
بردن سیرک به کتابخانه؟ هرگز!
خب فرض کنیم وقتی مامان میگه وسایلتون رو جمع کنید میخوایم بریم ساحل منظورش پیانو هم بوده. اصلاً فرض کنیم کتابخونهها هم اجازه میدن با یه سیرک درست و حسابی داخل بشی. باشه قبول، مدرسهها هم که اجازهی ورود تمساح میدن. خب حالا اگر اینکارا رو بکنیم چی میشه؟ به نظر شما برای خودمون دردسر درست نکردیم؟ حتماً برای مادر و پدرا زیاد پیش اومده که مجبور باشن کلی برای بچههای کوچیکشون توضیح بدن که نمیشه اون چیزایی که میخوای با خودت بیاری فلان جا. اگه براتون پیش اومده ما خوندن این کتابهای خیلی بامزه رو بهتون پیشنهاد میکنیم. اگر پیش نیومده هم همینطور. بخونید و بخندید و حسابی با بچهها دربارهی اتفاقات مشابه شوخی کنید. آخه بچهها شوخی و خنده رو خیلی خیلی دوست دارن.
هولپل تولپل دوست پر زور من
فی انگشتش را روی عکس گذاشت و گفت: «میآیی بیرون دوست من شوی؟»
هولپلتولپل کشوقوسی به خودش داد و گفت: «چه فکر خوبی! آخر اینجا توی کتاب جایم خیلی تنگ است.»
اسکلیگ
این کتاب داستان مایکل است و آشناییاش با کسی که فکر میکند یک بیخانمان مرموز و مریض است، در گاراژ خانهی جدیدشان.
اما آشنایی با اسکلیگ به همین سادگیها نیست و نه تنها زندگی او بلکه زندگی خانوادهاش را هم تغییر میدهد.
مایکل در خانهی جدید با مینا هم آشنا می شود که شخصیت ویژه و فوقالعادهای دارد.
از ما میشنوید این کتاب حتی برای خود شما هم خوب است.
کتاب جایزههای بسیاری مثل نیوبری، کارنگی و جایزهی هانس کریستین اندرسن وبرده و اینجا هم برندهی جایزهی ویژهی شورای کتاب کودک شده.
ماجرای خانم شارلوت ۶ بهترین مربی فوتبال
خانم شارلوت مربی جدید فوتبال روش های جالب و با مزه ای دارد. او به بازیکن ها نحوه ی باختن و بازی های
قصه ها عوض می شوند ۱۴ – مو طلا
حدس بزنید این بار کجاییم! آینهی جادویی من و برادرم، جونا (بهعلاوهی گربهمان، شازده) را به داستان موطلا و سه خرس فرستاده. خیلی باحال است! اینجا فرنی برای چشیدن داریم؛ همینطور صندلی برای نشستن و تخت برای چرت زدن! ولی موطلا حسابی به دردسر افتاده و اگر کمکش نکنیم، شاید تا ابد اینجا گیر بیفتیم.
قصه ها عوض می شوند ۲ – سیندرلا
اینبار آینهی جادویی، من و داداشم را انداخت توی داستان سیندرلا. ولی از شانس بد، چون سیندرلا پایش شکسته و حسابی ورم کرده، نمیتواند کفش شیشهای را بپوشد؛ خب اینجوری هم که دیگر شاهزاده متوجه نمیشود سیندرلا دختر رویاهایش است.
همهاش هم تقصیر ماست!
ما دوتا باید قبل از اینکه ساعت دوازده بشود، برای کمک به سیندرلا راه حلی پیدا کنیم؛ وگرنه قصهی سیندرلا هیچوقت به خوبی و خوشی به آخر نمیرسد!
بروس خرس عصبانی ۳: اسباب کشی بزرگ
بعد از آن ماجرای هتل بروس و مهمانهای ناخوانده، بروس تصمیم گرفت خانهاش را به هیچکس ندهد به جز غازهایش. اما مگر آن سه تا موش ولش میکردند؟ بروس هر کار میکرد نمیرفتند که نمیرفتند! به خاطر همین بروس تصمیم گرفت خودش از آن خانه اسبابکشی کند! اما طبق معمول هیچچیز طبق نقشه پیش نرفت!
سریر شیشه ای ۶ – برج سپیده دم (بخش اول)
شائول وستفال همیشه به قدرت، وفاداری و مقام والای خود در سپاهش افتخار میکرد. اما از زمانی که قصر شیشهای در هم شکست و تمام افرادش تار و مار شدند و پادشاه سرزمین آدارلان از کشتن او صرف نظر کرد، شائول دیگر آن آدم سابق نشد. حال بدن زخمی و خردشدهاش نیاز به درمان دارد و تنها شفابخشان افسانهای که در سرزمین آنتیکا، دژ مستحکم و باشکوه قاره جنوبی، زندگی میکنند، میتوانند او را درمان کنند. جنگ در دوریان و آیلین بالا گرفته است. پیروزی و نجات در گرو راضی و متحدکردن حاکمان توسط شائول و نسریان رقم میخورد. اما چیزی که آنها در آنتیکا کشف میکنند هر دوی آنان را تغییر میدهد. حال آنها می دانند که نجات اریلیا حیاتیتر از چیزی است که تصورش را میکردند.