خودم دیدمش
قصه ای از خیال ها، رویاها و آسمان.
حکایت حمالی که رمال شد
مردی به اصرار زنش وسوسه میشود کار حمّالی را رها کند و شغل رمّالی پیشه کند. از بخت بلند، دو بار پیشبینیاش درست از کار درمیآید، رمّالباشیِ شاه میشود و حسابی نانش میافتد توی روغن. اما این تازه آغاز ماجراست…
گردآفرید
گردآفرید دلیر که دید هم نبردش چون گردبادی پیچان به نزدیکش می آید زه کمان را به بازو افکند و نیزه ی بلند را از ترک اسب به دست گرفت و اسب را چنان از زمین برکند که گویی می خواهد به آسمان پرواز کند. آنگاه نیزه ی بلند را در هوا تاب داد و آن را به سوی سهراب نشانه گرفت و ...
پهلوان پهلوانان
صدها سال پیش در یکی از شهرهای خراسان پهلوان بزرگی زندگی میکرد به نام پوریای ولی که نه تنها در خراسان، بلکه در سراسر ایران بزرگ آن روزگار شهرت داشت. مردم به پاس مهربانی و جوانمردیش او را بسیار دوست میداشتند و او را مربی اخلاقی انسانی هم میدانستند. در این زمان، پهلوان جوان و کوهپیکر از سیستان برای کشتی گرفتن با پوریای ولی به خراسان آمد. این خبر به او رسید و او قبل از دیدار جوان سیستانی به مسجد رفت تا نماز بگزارد. در آنجا صدای پیرزنی را شنید که دعا میکرد و از خداوند میخواست تا به پسرش نیرویی دهد تا در کشتی با پهلوان بزرگ خراسان پیروز شود...
کلید کوچولو
یکی بود یکی نبود. کلید کوچولوی قشنگی بود که با پدر و مادر خوش حالش در جاکلیدی زیبایی زندگی می کرد. پدر، کلید در بود و مادر، کلید کمد؛ اما کلید کوچولو که هیچ وقت، هیچ قفلی را باز نکرده بود، خوش حال نبود. فکر می کرد یک کلید ریزه میزه ی به دردنخور است. پدرش می گفت: «غصه نخور، هر کلیدی، چه کوچک و چه بزرگ بالاخره قفلی را باز می کند.»
سر کوهی رسیدم
شعری کودکانه از بازی و خیال بچه ها و برخورد آن ها با محیط اطراف خود همراه با تصاویری شاد که گویای زندگی پر از نور و روشنی بچه هاست.
گل همیشه قرمز
گل همیشه قرمز در تنهایی به دنیای پشت پنجره فکر می کرد و دلش می خواست در باغچه، پیش گلهای یاس، نیلوفر، نرگس و دیگر گلها باشد. او هیچ وقت غنچه نمی داد، بزرگ نمی شد، حتی چیزی هم نمی خورد. آخر او یک گل طبیعی نبود؛ یک گل مصنوعی بود، توی یک گلدان شیشه ای. اما یک روز صبح اتفاقی افتاد که سرنوشت گل همیشه قرمز را عوض کرد….
آقا رنگی و گربه ناقلا یا این جوری بود که اون جوری شد
آهای با تو هستم! با تو که این کتاب را ورق می زنی و می خوانی. شاید... کسی چه می داند، شاید یک مرتبه گربه ای از صفحه های این کتاب بیرون آمد و در یک چشم برهم زدن تو را خورد. البته اگر موش باشی! هستی؟
قدم یازدهم
شیر کوچولو در باغ وحش به دنیا آمده بود. پشت میله های قفسی آهنی که از اول تا آخر آن فقط ده قدم بود. شیر کوچولو هر روز شیر مادرش را می خورد، با دم او بازی می کرد، از سر و کولش بالا می رفت. گاهی هم توی قفس راه می رفت؛ اما فقط ده قدم. در قدم یازدهم سرش می خورد به میله های قفس و دنگ صدا می کرد. اوضاع همین طور بود تا آن که یک روز نگهبان باغ حش یادش رفت در قفس را ببندد و آن وقت ...