دوقلو های دانشمند ۲ نیک و تسلا و هجوم ارتش روبات ها
سرقتهای عجیبی در شهر اتفاق میافتد و کارآگاهان دانشمند یعنی نیک و خواهرش، تسلا، تصمیم میگیرند با مجموعهای از ابزارهای هوشمند مجرمان را دستگیر کنند... شاید بهترین کار برایشان این باشد که یک روبات بسازند، اما اگر ناگهان با ارتش روباتها مواجه شوند، چهکار باید بکنند؟
دوقلو های دانشمند ۱ نیک و تسلا در آزمایشگاه برق فشار قوی
نیک و خواهرش، تسلا، عاشق علـماند، برای همین هـر روز با چالش جدیدی روبهرو میشوند. بعد از اینکه پدر و مادرشان بهطرز مرموزی ناپدید میشوند، آن دو به خانهی عموی نابغهشان میروند که مخترعی همهکاره است. نیک و تسلا در آزمایشگاه عمو نیوت دست به ماجراجویی میزنند و ابزارهایی جالب و کاربردی میسازند...
مدرسه خیال باف ها ۵ یک آدم گرگی توی چادر من است!
سلام! من ایزیام، تنهــا دختر پدر و مــادرم و دانشآموز کلاس چهارم «ج».
چند تا دوست خوب دارم که با هم به یک مدرسه میرویم، اما مشکلاتی هم دارم؛ مثلاً اینکه خیلی وقتها مامان، بابا و معلمها حرفهای من و دوستهایم را باور نمیکنند. البته این موضوع اصلاً باعث نمیشود که ما دربارهی چیزهای مشکوک تحقیق نکنیم. با ما همراه باشید تا از نتیجهی تحقیقهایمان سر دربیاورید.
مدرسه خیال باف ها ۲ جاسوسی که ناهار مدرسه را دوست داشت
سلام! من ایزیام، تنها دختر پدر و مادرم و دانشآموز کلاس چهارم «ج». چند تا دوست خوب دارم که با هم به یک مدرسه میرویم. اما مشکلاتی هم دارم؛ مثلاً اینکه خیلی وقتها مامان، بابا و معلمها حرفهای من و دوستهایم را باور نمیکنند. البته این موضوع اصلاً باعث نمیشود که ما دربارهی چیزهای مشکوک تحقیق نکنیم. با ما همراه باشید تا شما هم نتیجهی تحقیقهایمان را بفهمید.
دوست داشتید در روم باستان بودید؟
کتاب دوست داشتید در روم باستان بودید؟ یک کتاب جذاب و آموزنده برای کودکان و نوجوانان است که به بررسی زندگی روزمره، تاریخ و فرهنگ روم باستان میپردازد. این کتاب بهگونهای طراحی شده است که با ترکیب اطلاعات تاریخی و داستانهای سرگرمکننده، نوجوانان را با دنیای شگفتانگیز روم باستان آشنا میکند.
دوست داشتید در سرزمین وایکینگ ها بودید؟
دوست داشتید در یونان باستان بودید؟
کتاب «دوست داشتید در یونان باستان بودید؟؟» نوشتهی کلایو گیفورد داستانی تعاملی و پر از خنده را روایت میکند که ذهن کودک را با یکی از مهمترین تمدنهای تاریخ آشنا میکند این کتاب، تاریخ تمدن یونان، آداب و رسوم اجتماعی و میراث فرهنگی آن را معرفی میکند. گیفورد خوانندهی کودک را مخاطب خود قرار میدهد و از او یک سوال ساده میپرسد: «دوست داشتی...؟». این پرسش، کلید ورود به دنیایی است که در آن، تاریخ نه یک موضوع درسی، بلکه یک تجربهی باحال و هیجانانگیز است.
دوست داشتید در مصر باستان بودید؟
برای مصریهای باستان تهیهی غذا برای زندهها به اندازهی کافی سخت بود، اما آنها باید به غذای بعد از مرگشان هم فکر میکردند! فرعونها و مصریان ثروتمند همهی غذاهایی را که دوست داشتند بستهبندی و در مقبرهشان انبار میکردند تا مطمئن شوند وقتی در راه رسیدن به جهان بعد از مرگ هستند آذوقه کم نمیآورند!
پسری که خواب اژدها می دید (۴)
حتی موقع گرگومیش غروب هم اژدهاها از پوشش ابرها پایین نمیرفتند، تا اینکه درست به بالای خانهی مامانی و بابابزرگ میرسیدیم. مردم روستایمان آنقدر سرگرم شلوغیهای روزمرهشان بودند که متوجه نمیشدند در کنار اژدهاهای کوچکِ تازه از میوه بیرون آمده زندگی میکنند! اما ما نمیخواستیم ریسک کنیم…
نیکولا کوچولو ۱۴ یادش به خیر نیکولا کوچولو
نیکولا کوچولو مجموعهای بود که تو نوجوونی یک عالمه روز خوب برای من رقم زد. چقدر بلند بلند خندیدم با این مجموعه و چقدر از خوندنش لذت بردم.
این مجموعه طنز با تصویرسازیعای جذابش یکی از بهترین کتابهاییه که بچههای 7 سال به بالا میتونن بخونن و از خوندنش لذت ببرن.
این کتابها رو میشه دوباره و چندباره خوند و خندید.
اگه هنوز نیکولا کوچولوها رو نخوندین ما بهتون پیشنهاد میکنیم که همین حالا سفارششون بدین و با جناب نیکولا کوچولو، خانوادهاش و دوستهای بامزهاش توی مدرسه آشنا بشید و داستانهاشون رو دنبال کنید.
حتی میتونم بهتون بگم که این یکی از کارهاییه که قبل از مرگ باید حتما انجام بدید! در این حد لازم!
جیم دگمه و ۱۳ قلوهای وحشی
جیم پرسید: «به هر سؤالی که بکنیم، جواب میدهی؟ به هر سؤالی؟» اژدها جواب داد: «به هر سؤالی که دانستن جوابش برایتان حیاتی باشد! اگر بیایم و جواب سؤالهایی را بدهم که خودتان باید با فکرتان دنبال جوابهایش بگردید، دیگر اژدهای طلایی نخواهم بود.»
تام گیتس ۱۸ ده داستان معرکه
این کتاب پر از داستانهای معرکهای است که حسابی میخنداندتان.
قرار است مراسم رژهی بچهها در شهر اوکفیلد برگزار شود و همهمان میخواهیم در برنامه شرکت کنیم، بهخصوص مارکوس (که البته اتفاق عجیبی هم نیست). مامان و بابا تصمیم گرفتهاند وقتی خانه نیستند دلیا پیش من بماند و مراقب من باشد، که خب ایدهی خیلی بدی است.
بهخاطر یکذره بستنی کاراملی چقدر نقشه کشیدم، نتیجهاش شد: حالگیری!
اما دستآخر یک چیز خوب پیش رفت: در مراسم سکوت کلی نقاشی باحال کشیدم.
ماجراهای سوفی موشه ۸ مهمان سرزده
بعد از اینکه همهی مهمانها رفتند، سوفی دفتر طراحیاش را برداشت و روی مبل راحتی نشست و مشغول طرح زدن شد. وینستون هم یک کتاب برداشت و پرید کنار او نشست. لیلیموشه باقیماندهی غذاها را جمع میکرد. جورجموشه هم ظرفها را خشک میکرد.
خانمموشه گفت: «چه مهمانی خوبی داشتیم.»
سوفی غر زد: «بهجز وقتیکه دسر را ریختم!»
ماجراهای سوفی موشه ۷ نفرین شبدر
صبح روز بعد، سوفی دیر از خواب بیدار شد. موقع خوردن صبحانه چای را روی تمام بلوزش ریخت.
با عجله رفت طبقهی بالا لباسش را عوض کند. بعد وقتی داشت دندانهایش را مسواک میزد، متوجه سوراخ لولهی روشویی نشد. آب به همه جا پاشید و سوفی را خیسِ خیس کرد. سوفی با عجله رفت تا دوباره لباسش را عوض کند…
ماجراهای سوفی موشه ۶ زمستان وقت خوابیدن نیست
سوفی مشتی برف برداشت. آن را در دستش پخش کرد و گفت: «هر ذرهی کریستال یخ را میبینی؟ اینها دانههای برف هستند!»
پیپا دانههای برف را بررسی کرد. بعد به برفی که روی تپه را پوشانده بود، خیره شد.
پیپا گفت: «فکر کن چقدر دانهی برف باید جمع بشود تا… این را درست کند!»