ماجراهای یونیکورن و یتی ۳ – سنگ دوستی
ونیکورن یتی را دید که توپبازی میکرد. چه خوب هم بازی میکرد! هم با سر میزد و هم روپایی میزد. یونیکورن هم دلش توپبازی میخواست اما وقتی خواست توپ را با سر بزند یادش نبود که شاخ دارد! به نظرت این دو تا تیم فوتبال خوبی میشوند؟
شاید اگر مسابقهی دو بدهند یا اسکیتبازی کنند بهتر باشد! از کجا معلوم؟ شاید هم برای توپبازی یک راه جدید پیدا کنند!
چهار سابقهدار ۰۴ حمله گامبیها
بهشون میگن رمان تصویری. بهترین انتخاب برای بچههایی که تازه خوندن رو یاد گرفتن و دلشون میخواد خودشون بخونن. خوندن این کتابهای خیلی خیلی خندهدار برای بچهها سخت نیست و چند قسمتی بودنش باعث میشه کتابخونهای جدیتری بشن. کتابها انقدر جذابن که بچهها دلشون میخواد زودتر برن سراغ جلدهای بعد. چهار سابقهدارها رو میتونید برای بچههای ۶ سال به بالا بخرید و البته ما دیدیم که بچههای کوچیکتر هم از مامان و باباهاشون خواستن که این کتابها رو براشون بخونن و بعد حسابی مشتری شدن.
ماهی سفید کوچولو ۰۲ /جشن تولد
امروز ماهی سفید کوچولو دوساله میشود.
همهی موجودات دریایی به جشن تولدش میآیند:
یک تُپُل و یک لاغر. یک دراز و یک کوتاه و...
پوملو فیل فیلسوف ۵ – سوال های بی جواب
پوملو، فیل فیلسوف صورتی، گاهی کار و زندگیاش را ول میکرد و مینشست و از خودش سؤال میکرد. مثلاً میپرسید آیا عنکبوتها خواب میبینند؟ چرا گوجهفرنگیها قرمزند؟ پوملو از خودش میپرسید اگر جایی برود که هیچکسی آنجا نباشد، چهکار میکند؟ یا اینکه مورچهها به چی فکر میکنند؟ پوملو زیاد فکر میکرد و یک عالمه سؤال داشت. تو هم مثل پوملو زیاد فکر میکنی؟ عجیبترین سؤالی که تا حالا به فکرت رسیده چیست؟
پوملو فیل فیلسوف ۴ – عشق های کوچک
پوملو، فیل فیلسوف صورتی، توی باغچه زندگی میکرد! آخر او یک بچهفیلِ معمولی نبود. او عاشق کنسرتهای شلوغ بود و همینطور عاشق یازدهمین تربچه، توی سومین ردیف باغچه. پوملو فیلی بود که با همهی فیلها فرق داشت. او عاشق یک سنگ کوچک خاکستری بود؛ میدانی چرا؟ چون آن سنگ را هیچکسی دوست نداشت! آیا دلت میخواهد بدانی پوملو عاشق چه چیزهای دیگری بود؟
پوملو فیل فیلسوف ۳ – خواب های شگفت انگیز
پوملو، فیل فیلسوفِ صورتی، خواب میبیند. خوابهای عجیبوغریب، خوابهای تار، خوابهای بامزه، خوابهای سُرسُرهای... مثلاً خواب میبیند مایوی خالخالی تنش کرده و همه نگاهش میکنند، یا خواب میبیند که پرواز میکند! تو هم مثل پوملو خواب میبینی؟ عجیبترین خوابی که دیدی چه بوده؟ دوست داری با خوابهای شگفتانگیز پوملو، فیل فیلسوف، همراه شوی؟
وبلاگ خون آشام ۱ – طعم خون زیر دندان
چندتا چیزه که بچهها خیلی خیلی دوسش دارن. مثلاً چی؟ مثلاً طنز، مثلاً هیجان و...
برای همین هم هست که بعضی بچهها کتابهای ترسناک دوست دارن. چون خوندنش خیلی هیجان داره. و خوبی این کتابا اینه که هیجان و طنز با هم قاتی شده و همین باعث میشه کتاب اونقدرا ترسناک نباشه و بچههای ده سال به بالا بتونن بخوننشون.
داستان، داستانِ پسریه که تو تولد ۱۳ سالگیش میفهمه که نیمه خون آشامه و زندگیش قراره به زودی عوض بشه. مارگوس بامزهی ما تمام اتفاقهای زندگیش رو تو وبلاگش مینویسه چون اونا رو به هیچکس دیگهای نمیتونه بگه.
اگر دور و برتون بچههای ۱۰ سال به بالایی میشناسین که هیجان دوست دارن پس حتماً این کتابها رو بهشون پیشنهاد بدین.
دفترچه خاطرات جغد ۱ جشنوارهی بالادرختی اِوا
زندگی هوهویی اِوا بالقلنبه واقعاً هوهویی است. او همهی همهچیز را برای دفترچهخاطراتش تعریف میکند. اگر میخواهید همهی بالبالیهای زندگی هوهوییاش را بخوانید، دفترچهخاطراتش را کش بروید!
چهار سابقهدار ۱۰ بدتر از این نمیشه!
بهشون میگن رمان تصویری. بهترین انتخاب برای بچههایی که تازه خوندن رو یاد گرفتن و دلشون میخواد خودشون بخونن. خوندن این کتابهای خیلی خیلی خندهدار برای بچهها سخت نیست و چند قسمتی بودنش باعث میشه کتابخونهای جدیتری بشن. کتابها انقدر جذابن که بچهها دلشون میخواد زودتر برن سراغ جلدهای بعد. چهار سابقهدارها رو میتونید برای بچههای ۶ سال به بالا بخرید و البته ما دیدیم که بچههای کوچیکتر هم از مامان و باباهاشون خواستن که این کتابها رو براشون بخونن و بعد حسابی مشتری شدن.
خانه درختی ۳۹ طبقه
ماجراهای اندی و تری در طبقهدارترین خانهدرختی دنیا
مجموعهای پر از دیوانهبازی و تصاویر بامزه که حسابی به خنده میاندازدتان. کافیست کتاب را بردارید و شروع کنید به خواندن.
عملیات ایگوانا ۳ زندگی بی فرمون
ترمزدستی و چراغراهنما اسم دو تا وسیله توی ماشین نیستند، آنها دو تا دوست هستند که قرار است به کمک هم مأموریت بزرگی را انجام بدهند؛ گرفتن ارث و میراث بابابزرگ پولدار از یک بزمجه!
خانم گلابی در را باز کرد و ما را فرستاد تو. اتاق زیاد شبیه اتاق شکنجه نبود. برعکس، خیلی هم قشنگ بود. سر درنمیآوردم نقشهی برادرزادهی دکتر اکبر خبری چه میتوانست باشد. در را که بست، با هیجان گفت: «نظرتون چیه بریم روی تخت بپربپر کنیم؟»
به تشک تخت اشاره کرد: «این تشک فنری میتونه شما رو تا سقف بندازه بالا! یالا بیایید امتحان کنید!»
چی؟ دقیقاً از ما چه میخواست؟ یعنی یک سیستم دستگیری توی سقف کار گذاشته بود که قرار بود وقتی بپریم بالا، دستگیرمان کند؟
خانم گلابی تندتند جیبهایش را گشت و دوباره گفت: «زود باشید تنبلها! دلتون بازی نمیخواد؟»
نع! من که در آن موقعیت دلم بازی نمیخواست. ناسلامتی من جاسوس بودم!
عملیات ایگوانا ۱ ارثیه ی پدربزرگ
ترمزدستی و چراغراهنما اسم دو تا وسیله توی ماشین نیستند، آنها دو تا دوست هستند که قرار است به کمک هم مأموریت بزرگی را انجام بدهند؛ گرفتن ارث و میراث بابابزرگ پولدار از یک بزمجه!
فکر کنم اینجا دیگر ته خط است (این جمله مال یک فیلم است، ولی درمورد من واقعیت دارد). این زیرزمینِ زشت، با کلی وسایل زشت و کتابهای زشت و درودیوار زشت، حق من نبود. منی که اینهمه بیگناهم! اما از یک چیز مطمئنم؛ بزمجهی بابابزرگ هم دقیقًا یک جایی توی همین خانه است، بزمجهی بیمصرفی که معلوم شد اصلاً بزمجه نیست و من بهخاطرش دارم جانم را از دست میدهم. ای کسی که بعد از من این نوشتهها را میخوانی! ماجرای واردشدنم را به این شهر و بعد به این خانه، از اول تا این لحظه (که احتمالاً لحظات آخر است)، در قسمتهای سفید کتابهایی که اینجاست برایت مینویسم تا بدانی که زندانیشدن و مردن حق من نبود. هرچند، وقتی مرده باشم دانستن و ندانستن تو هیچ کمکی به من نمیکند.
حداقل اگر آن بزمجهنما را دیدی، اول نجاتش بده بعد هم گموگورش کن!
عملیات ایگوانا ۲ راز بزمجه
ترمزدستی و چراغراهنما اسم دو تا وسیله توی ماشین نیستند، آنها دو تا دوست هستند که قرار است به کمک هم مأموریت بزرگی را انجام بدهند؛ گرفتن ارث و میراث بابابزرگ پولدار از یک بزمجه!
خیلی یواش در را باز کردیم و از پلهها رفتیم بالا. خبری از وانت نبود. کنار محل زندانیشدن سنجابها، اتاقکی قدیمی بود که به نظر متروکه میآمد. پلههایی هم که به زندان سنجابها میرسید پر از پیچک و گیاه بود و راهپله را از دید مخفی میکرد. چون ممکن بود مَرده هنوز توی اتاقک باشد، شروع کردیم به سینهخیزرفتن از بین گیاهها و حسابی از اتاقک دور شدیم. بعد، از جایمان بلند شدیم و نفس راحتی کشیدیم. حالا دقیقاً توی قلب جنگل بودیم، شاید هم معدهاش، شاید هم رودهاش... هرچی بود دورتادورمان تا چشم کار میکرد درخت بود. خاک دستها و لباسم را تکاندم و گفتم: «خب، حالا باید خیلی سریع یه تخم ایگوانا پیدا کنیم.»
مدرسه وروجک ها ۳ پیشی خان در کلاس
در مدرسهی وروجکها هر اتفاقی ممکن است بیفتد. البته همیشه هم اتفاقی میافتد.
آیا گربهی کلاس سعی میکند چیزی به بچهها بگوید؟ بله!
آیا خوردن چیپسی که توی چالهی آب افتاده باشد آدم را مریض میکند؟ بله!
آیا خرابکاریها تقصیر مارگارت خیالی است؟ بله!
حالا بچهها با اینهمه دردسر چهکار کنند؟
مدرسه وروجک ها ۲ همستر جادویی
در مدرسهی وروجکها هر اتفاقی ممکن است بیفتد. البته همیشه هم اتفاقی میافتد.
آیا همستر کلاس میتواند جادو کند؟ بله!
آیا تئو واقعاً یک روبات است؟ بله!
آیا ایوی با بلعیدن مگس به موجود دیگری
تبدیل میشود؟ بله!
مدرسه وروجک ها ۱ شبح توالت
در مدرسهی وروجکها هر اتفاقی ممکن است بیفتد. البته همیشه هم اتفاقی میافتد. آیا توالت پسرها شبح دارد؟ بله!
آیا کفشهای بوگندوی مایلز میتوانند پیشگویی کنند؟ بله!
آیا نفرین باستانی وجود دارد؟ بله! حالا بچهها با اینهمه دردسر چهکار کنند؟
داستانها را بخوان و حسابی بخند!