نگرانی شبیه ابر است – کودکان و شناخت احساسات
بعضی روزها آنقدر خوبند که دوست داریم برای همیشه جایی نگهشان داریم. اما بعضی روزهای دیگر، حتی دوست نداریم از رختخواب بلند شویم. نگرانی شبیه ابر است؛ ابری سیاه که آسمان روزمان را تیرهوتار میکند. کنار گذاشتن نگرانیها، سختترین روزها را هم کمی آفتابیتر میکند...
مرغ مقلد
کیتلین یازده ساله بیماری آسپرگر دارد. دنیای او سیاه و سفید است و تقسیم میشود به چیزهای خوب و چیزهای بد. بدتر این که برادر کیتلین که تنها دوست و راهنمای اوست، در حادثهی تیراندازی در مدرسه کشته میشود. حالا کیتلین در کنار پدرش که درگیر اندوه از دست دادن فرزند است، روزبه روز بیشتر سردرگم میشود.
نینجا کوچولو 6 – نینجای نگران
خواندن این کتاب به کودکان کمک میکند؛ احساساتشان را بشناسند، اعتمادبهنفسشان تقویت شود، تجربهی اجتماعی به دست بیاورند، مهارت حل مسئله را یاد بگیرند و برای رویارویی با چالشهای زندگی آماده شوند.
تپلی نگران می شود
تپلی بچهخرس شاد و شنگولی است. ولی این روزها اوقاتش خیلی تلخ است، چون پدر و مادرش میخواهند از هم جدا شوند. تپل نگران آینده است ولی با پدر و مادرش صحبت میکند، خیالش راحت میشود .
نینجا کوچولو 7 – نینجای استرسی
خواندن این کتاب به کودکان کمک میکند؛ احساساتشان را بشناسند، اعتمادبهنفسشان تقویت شود، تجربهی اجتماعی به دست بیاورند، مهارت حل مسئله را یاد بگیرند و برای رویارویی با چالشهای زندگی آماده شوند.
کلیدهای تربیت کودکان و نوجوانان – کلیدهای مقابله با اضطراب در کودکان و نوجوانان
این کتاب یک راهنمای کاربردی است که به والدین کمک میکند اضطراب را در کودک خود تشخیص دهند و نیز راهکارهای مناسب در زمینه چگونگی کمک به کودک در میان خانواده و در محیط مدرسه ارائه میدهد.
مهارت های اجتماعی زیستن
شده جایی مهمانی باشید و لیوان شربت آلبالو از دستتان سر بخورد و تمام شربت بریزد روی مبل روشن میزبان ؟ شده همه رو کنند به شما و بهت زده و دلسوز و سرزنشکر نگاهتان کنند؟در این شرایط چه احساسی میکنید؟ چه واکنشی نشان میدهید؟دلتان نمی خواهد از مهمانی فرار کنید؟
سه گانه فونکه – سیاه مرگ
مو از دنیای مرگ برگشته تا اشتباهش را در جان بخشیدن به حاکم ستمگر مارکله جبران کند. اگر موفق نشود ساد و تباهی دنیای کتاب را فرا میگیرد و مگی دختر مو هم به کام مرگ میافتد.
لیلی و کانگوروی آبی2/ کجایی کانگوروی آبی؟
ماجراهای لی لی و کانگوروی آبی اش داستان های شیرین و ساده ای است که توی هر خانه ممکن است اتفاق بیفتد.
لی لی یک دوست بسیار عزیز دارد، عروسک کانگوروی آبی اش!
گاهی ممکن است او را گم کند چون به اندازه کافی مراقبش نبوده. گاهی ممکن است او را به مدرسه ببرد و گاهی ممکن است عروسک های دیگری توجهش را جلب کنند.
چیزی که این کتاب ها را جذاب می کند داستان های بسیار ساده و شیرینش هستند و تصاویر جذاب.
مهم این است که هر اتفاقی که بیفتد لی لی و کانگوروی آبی اش از پس حل آن به تنهایی و یا با کمک بزرگترها برمی آیند.
روباه قرمز خواندن این کتاب ها را به همه بچه های بالای دو سال به شدت توصیه می کند.
لوتا پیترمن (6) آخرین نفر باید گوزن را ببوسد
زویی و عینک ایده ساز 6 – مهمان غول آسا
اگر یک حیوان جادویی از تو کمک بخواهد، چه کار میکنی؟
زلزله خانهی زوئی را تکان میدهد! شاید هم زلزلهای از نوع اسب تکشاخ باشد! دوست جدید خیلی بزرگی از راه رسیده که از درد رنج میبرد و این درد، روز به روز بدتر میشود. زوئی باید هر چه سریعتر، با کمک مامان و ساسافراس، راهی برای مداوای او پیدا کند!
زویی و عینک ایده ساز 5 – آخرین دانه ی سحرآمیز
این بار، دوست زویی غلاف دانهی یک گیاه جادویی را نزدیک خانهاش پیدا میکند و آن را پیش زویی میبرد. زویی و دوستش نگرانند که این گیاه در حال انقراض باشد، برای همین تلاش میکنند تا دانههای آن را پرورش بدهند؛ ولی مشکل اینجاست که آنها نمیدانند این گیاه کجا و تحت چه شرایطی رشد میکند و برای همین هم مثل همیشه شروع میکنند به آزمایش کردن و تحقیق. اما نمیدانند که با هر آزمایش ممکن است آن دانهها را از دست بدهند…
لوتا پیترمن (5) نجات لاک پشتی، جایزه وزغی!
طبق فرمایش خانم پیپی، همهی بچهها عکس حیوانهایی را که میخواستند بکشند، با خودشان آورده بودند. همه بهجز شایِن.
به هر صورت، کشیدن لاکپشت خیلی بهنظرم سخت بود، حتی با داشتن عکسش. چون روی لاکش پُر از برآمدگی، چین و چروک، خط و لکه است. بهخاطر همین، لاکپشت من کمی شبیه توپ فوتبال سوراخ شد.
تابستان زاغچه
لیام پسر نوجوانی است که در یکی از روستاهای انگلستان زندگی میکند. انگلستان درگیر جنگ با عراق است.
لوتا پیترمن (3) چه کسی کرم ها را رقصاند؟
گورخر گلادیاتور 1 – مبارزه با رومی ها
ژولیوس گفت: «ببین، ما همهمون میدونیم که قراره بمیریم، ولی بااینحال ترجیح میدیم تو دهنت رو ببندی!»کورنلیوس همانطور که شمشیرش را بیرون میکشید، گفت: «پا شین. ما از پسش برمیآیم! تمرینهای اضافهای که این هفته کردیم، ازمون ماشینهای جنگی بهدردبخوری ساخته!»
هیچکس محلش نگذاشت.
میلوس از توی تاریکی بیرون آمد. «ما هیچ شانسی جلوی قهرمانهای بزرگ امپراتوری نداریم. شاید بهتر باشه یه بار برای همیشه فقط دراز بکشیم و بذاریم اونها کار رو تموم کنن.»